<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>عقل &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/عقل/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "عقل"</description>
	<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 21:03:18 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[جهانی بودن در گفتگوی رامین جهانبگلو با فرانسیس فوکویاما]]></title>
<link>http://negaheno.wordpress.com/2008/07/15/global/</link>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 08:27:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>مهدي مصطفايي</dc:creator>
<guid>http://negaheno.wordpress.com/2008/07/15/global/</guid>
<description><![CDATA[مطلب آموزش سیاسی این هفته را از گفتگوی جالب فرانسیس فوک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>مطلب آموزش سیاسی این هفته را از گفتگوی جالب فرانسیس فوکویاما و رامین جهانبگلو دو اندیشمند برجسته آمریکایی و ایرانی در مورد مفهوم جهانی بودن انتخاب کرده‌ام، منبع این نوشتار کتاب جهانی بودن دکتر جهانبگلو ست. (در این نوشته ر.ج مخفف رامین جهانبگلو و ف.ف مخفف فرانسیس فرکویاما است.)</p>
<p><strong>- رامین جهانبگلو :</strong> آقای فرانسیس فوکویاما شما در سال 1952 در شیکاگو زاده شدید، درجه کارشناسی خود را در فلسفه کلاسیک از دانشگاه کورئل و درجه دکتری در علوم سیاسی را از دانشگاه هاروارد دریافت کردید. به عنوان کارشناس متخصص در امور اتحاد شوروی با مؤسسه «رند» همکاری کرده‌اید و در حال حاضر به عنوان استاد اقتصاد سیاسی بین‌المللی در دانشکده مطالعات پیشرفته بین‌المللی دانشگاه «جان هایکینز» مشغول تدریس هستید پرسش من این است که چه چیز توجه شما را از مطالعات کلاسیک و فلسفه، به علوم سیاسی و روابط بین‌الملل کشاند؟</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://i4.tinypic.com/244v8t2.jpg" alt="رامین جهانبگلو" /></p>
<p><strong>. فرانسیس فوکویاما :</strong> بلی، من شاگرد الن بلوم بودم. او یک نظریه‌پرداز سیاسی است که کتاب مشهوری با عنوان پایان ذهن امریکایی نوشته بود. بلوم خود شاگرد لئو اشتراوس است و همان‌طور که می‌دانید، لئو اشتراوس یکی از چهره‌های برجسته فلسفه سیاسی سده بیستم است. هر دوی انیها، به گونه‌ای کاملاً جدی، مسئله فلسفه غرب را مورد توجه قرار دادند و پرسش‌هایی از این دست که : «آیا راهی عقلانی برا ی تفاهم و درک وجود دارد؟» و یا «بهترین راه زندگی در یک جامعه کدام است؟» به پیش کشیدند. برای هر دوی آنها، فلسفه غرب در سده بیستم به «پایان مرگبار» خود رسیده بود. بدین معنی که این فرایند از فلسفه آکادمیک و دانشگاهی بریتانیای آغاز شده و در فلسفه تحلیلی و یا در سنت فلسفه هایدگری و نسبی‌گرایی فرهنگی، که خود به گونه‌ای بنیادی موجودیت عقلانیت غربی را تهدید می‌کرد، به آخر رسیده و متوقف شده بود. لئو اشتراوس این فرایند را بحران مدرنیته می‌خواند و بیشتر عمر خود را مصروف پیدا کردن راه برون رفت و یافتن پایه‌ای عقلانی برای اعتقادات و ارزش‌های معین غربی نمود. دیدگاه الن بلوم و بطور کلی اندیشه هر دوی آنها بر این بود که برای درک بحران مدرنیته باید فلسفه کلاسیک و سنت فلسفی غرب (از افلاطون و ارسطو به این سو)، مطالعه شود. به این دلیل، من نیز برای خواندن افلاطون و ارسطو به زبان اصلی، زبان یونانی را آموختم. چندین سال در دور‌های کارشناسی و دکتری، به مطالعه آثار کلاسیک مشغول بودم، اما وقتی به مقطع دکتری رسیدم بر آن شدم که شغلی دست‌و‌پا کنم. بنابراین به حوزه‌ای که مطالعات عملی‌تری در آن انجام می‌گرفت کشانده شدم، اما هیچگاه رابطه‌ام را با فلسفه نبریدم.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://www.asoxandan.com/Nimages/fokoyama.jpg" alt="فرانسیس فوکویاما" /></p>
<p>من رساله دکتری خود را با موضوع «سیاست خارجی شوروی در خاورمیانه» نوشتم و تا ده سال بعد از آن با مؤسسه «رند» همکاری کردم که مؤسسه‌‌ای از حوزه اندیشه کالیفرنیا است. کار من اساساً پیگیری مسائل و مطالعه سیاست خارجی شوروی بود، اما فلسفه را رها نکردم و روزی که یکی از سخنرانی‌های گورباچف را در سال 1988 خواندم دوباره به فلسفه رو آوردم. او گفته بود که ماهیت سوسیالیسم اساساً رقابت است. من به یکی از همکارانم گفتم «اگر گورباچف این طور می‌گوید، معنی‌‌اش این است که ما به پایان تاریخ رسیده‌ایم.» چنان که می‌دانید، این عبارت از هگل است و آن را در جایی که از پدید شدن نظم سیاسی برای سازماندهی جهان عقلانی سخن می‌گوید به کار برده است. رخدادهای آن زمان، در سطح بین‌الملل مرا دوباره به فلسفه بازگرداند.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> به این ترتیب، فلسفه به طریقی در کار فکری شما روی سیاست در روابط بین‌الملل، به دنبال شما آمده است. کتاب شما با عنوان پایان تاریخ و نیز مقاله‌‌ای که به مناسبت آن نوشتید، دقیقاً دو دیدگاه متفاوت از جهان را تفسیر می‌کند و از سوی دیگر، فوکویامایی فیلسوف داریم که سخت در کار دیدگاه فلسفی نوهگلی در فرایند تاریخ است. شاید روشن‌ترین مسئله در فلسفه تاریخ هگل همان آؤادی ضروری است که نظام فلسفی او بدان حکم می‌کند و کسی را که با فلسفه او آشنا نیست و نیز کسانی که با احکام آن مخالفند، ناآزاد می‌خواند. همان‌طور که هانس بلومن‌برگ گفته است: «اگر تاریخ دارای یک مقصود نهایی ذاتی باشد، در این صورت کسانی که باور دارند که آن را می‌شناسند و مدعی کمک در حصول آنند، موجه و مجازند که به جای همه کسان دیگری که آن را نمی‌دانند، تصمیم بگیرند.»</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> در اندیشه هگل، دو جنبه جدا و متمایز وجود دارد. یک جنبه دقیقاً این اعتقاد است که چیزی چون تاریخ وجود دارد وپیشرفت می‌تواند در شکل‌های زندگی اجتماعی و مؤسسات سیاسی و اجتماعی صورت پذیرد. جنبه دیگر آن است که تاریخ در آستانه پایان است و این فرایند در برخی مقاطع به پایان رسیده است. هر دوی این جنبه‌ها، از بخش‌های حساس و انتقادی نظام فلسفی هگل‌اند. من بر آنم که بسیاری از مردم، به اعتبار شق اول، هگلی‌اند، زیرا به فرایند نوسازی باور دارند؛ حتی اگر خود را هرگز هگلی ندانند. آنها بر این باورند که نوسازی (modernization) یک فرانید منسجم است و تمایل دارند که در آن مشارکت کنند.</p>
<p>یک دهقان فقیر در مکزیک جنوبی، به نوعی هگلی است چراکه فکر می‌کند در تمدن مدرن چیزی وجود دارد که موجب زندگی بهتری خواهد شد. فرصت‌های بهتری را در اختیار او و فرزندانش قرار می‌دهد و آموزش و بهداشت بهتری را نصیب او خواهد ساخت. با این حال، بخش مجادله‌انگیزتر فلسفه هگل آنجاست که فرایند تاریخی نوسازی، در برخی مؤسسات، به یک اوج نهایی می‌رسد. مدعی نیستم که از یک دیدگاه ویژه‌‌ای برخوردارم و از این منظر می‌گویم که ما به نقطه‌ای رسیده‌ایم که بالاتر از آن پیشرفتی نخواهد بود. نکته من آن است که در صد سال گذشته، روشنفکران ترقی‌خواه چنین باور داشته‌اند که مرحله دیگری ورای دموکراسی لیبرال بورژوا وجود دارد و آن «سوسیالیسم» است. از نقطه‌نظر آنها، سوسیالیسم جایی است که سمت پیشرفت تاریخی بدان سوست. بحث من در مقاله‌ای که در 1989 نوشتم این بود که این دیدگاه دیگر اعتباری ندارد، زیرا آن پیشرفت دیگر رو به سوی سوسیالسیم ندارد. مقصد دیگری هم وجود ندارد که کسی بخواهد بگوید که ما پس از گذار از دموکراسی و سرمایه‌داری، به سوی آن‌گذر می‌کنیم. از این روست که من می‌گفتم ما در پایان تاریخ هستیم. با گفتن این نظر، نخواسته‌ام که آینده را پیش‌بینی کنم. آینده‌نگری، اساساً یک ایستار هگلی نیست. من مدعی نیستم که یک مرحله کامل عقلانیت وجود دارد که به واسطه آن هر چیز را می‌توان توضیح داد و نمی‌گویم که ما هم مطمئنیم که دیگر پیشرفتی وجود نخواهد داشت. دیدگاه من چنین نیست، اما فکر می‌کنم که اگر ما برداشتی تجربی حقیقی از جهان داریم، می‌توانیم بگوییم که برای دموکراسی لیبرال و سرمایه‌داری، جایگزین مطمئن و نیرومندی به عنوان زبان حال نهادهای مدرنیته وجود ندارد.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> به نظر من خوانش شما از هگل ازمنظر الکساندر کوژو، روشنفکر روسی‌تبار است که استاد سارتر، مولوپونتی و ریمون آرون بوده است. از لابلای آنچه که من از کوژو خوانده‌ام، دیدگاه او از فلسفه هگل یک دیدگاه کاملاً مارکسیستی است. اما شما به عکس چنان نیستید و خوانش شما از هگل از منظر مارکسیستی نیست. آیا خودتان را دچار تناقض نمی‌بینید؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> خیر، همه اینها بستگی دارد به اینکه شما از مارکسیسم چه منظور و برداشتی داشته باشید. در واقع برخی از خوانندگان مشتاق کتاب‌های من مارکسیست بوده‌اند، زیرا دست‌کم آنها به این مسئله نیاویخته‌اند که آیا چیزی بدین گونه در تاریخ وجود دارد یا نه؟ فکر می‌کنم خوانش کوژوگرایان از هگل، عملاً یک خوانش مارکسیستی نیست. زیرا کوژو چندان بر مبارزه برای شناخت توجه داشت. نزد کوژو، مبارزه اجتماعی و سیاسی بیشتر به مسئلۀ کرامت و شأن انسانی مربوط است تا به مسائل اقتصادی. با این حال، من این نظر را می‌پذیرم که تحت تأثیر کوژو بوده‌ام و فکر می‌کنم برخی دید‌گاه‌های مارکسی نیز در آن است، زیرا مارکس نیز خود از سنت هگلی و نیز زمینه‌های روشنگری ترقی‌خواه برخاسته است. روشنگری ترقی‌خواه به یک الگوی تاریخی و نیز چیزی به نام «رشد تاریخی درازمدت» معتقد بود. من هم به این اصول اعتقاد دارم.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> شما در مقاله اخیر خود که پس از واقعه یازدهم سپتامبر، در یک روزنامۀ ژاپنی به نام دبلی یومیوری چاپ شد، به خوانندگانتان تذکر داده‌اید که در آثارتان مفهوم «تاریخ» را نه در یک معنای رسمی، بلکه به معنای «رشد تکاملی انسان به سوی مدرنیته» استفاده کرده‌اید و افزوده‌اید که در چالشی که با نظریه هانتینگتون درباره «برخورد تمدن‌ها» دارید، نظریه «پایان تاریخ» خود را معتبرتر از نظریه هانتینگتون می‌دانید و معتقدید که نظریه هانتینگتون صرفاً به خاطر رخدادهای غم‌انگیز یازدهم سپتامبر، مصداق عوامانه‌ای یافته است.</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> البته من منکر آن نیستم که در آنچه که در جهان امروز می‌گذرد و نیز در رخداد یازدهم سپتامبر، یک عنصر فرهنگی وجود دارد. اما فکر نمی‌کنم که میان اسلام و غرب، برخوردی از این دست وجود داشته باشد. فکر می‌کنم که این برخورد مربوط به مسائل ویژه‌ای چون تروریسم، فلسطین و چیزهای دیگری است. به هر حال، بسیار کمتر رنگ و بوی برخورد تمدن‌ها را دارد. من باور ندارم که برای مدرنیته یک بنیاد فرهنگی وجود دارد. احتمالاً تصادفی نیست که نهادها و مؤسسات مدرن در غرب مسیحی پای گرفته‌اند، زیرا میان مسیحیت و دمکراسی مدرن یک مناسبات تاریخی وجود دارد. مسئله این است که وقتی شما به چیزی چون دموکراسی مدرن و بازار مدرن می‌رسید، که وقتی شما به چیزی چون دموکراسی مدرن و بازار مدرن می‌رسید، آنگاه دیگر آنها از ریشه‌های فرهنگی خود کنده می‌شوند و برای همگان قابل استفاده و کاربردی خواهند شد. فکر می‌کنم این درست است. در واقع، وقتی مردم فرصتی می‌یابند، معمولاً می‌خواهند که در یک جامعه مدرن زندگی کنند. آنها از دموکراسی، چیزهایی چون سیاست غیردینی، آزادی فردی و نوعی رفاه حاصل از آزادی اقتصادی را می‌فهمند. این نیروی غالب در دگرگون کردن جهان است و نه یک برخورد میان نظام‌های فرهنگی ایستا دگرگون‌ناپذیر.</p>
<p><strong>- رامین جهانبگلو :</strong> بنابراین شما معتقد به درک متقابل و سازش میان سنت و مدرنیته و آنچنان که برخی می‌اندیشند، جایگزینی این به جای آن با کمک و نیروی تاریخ هستید؟</p>
<p><strong>. فوکویاما :</strong> من معتقدم که فرهنگ در یک جامعه مدرن ناپدید نخواهد شد، بلکه به حوزه‌های محدود‌تری تقلیل می‌یابد، مثلاً تبدیل به چیزی می‌شود که شما در زندگی خصوصی خود بدان مبادرت می‌کنید، جنبه اصلی فرهنگ البته مذهب است. در یک جامعه مدرن، مذهب به جای آنکه سیاست را معین کند، حوزه و قلمرویی است که از سوی سیاست مدرن با آن مدارا و تساهل می‌شود. به سخن دیگر، شما می‌توانید به عنوان فرد آن را داشته باشید، اما دیگر نمی‌تواند به عنوان پایه نظم سیاسی وجود داشته باشد. من فکر می‌کنم که گوهر دولت مدرن غیر‌دینی چنین است. البته شما در بسیاری از ادیان، وحدت میان دین و دولت را می‌بینید، اما در عصر نوین و به بسیاری دلایل عملی، ناچارید فرهنگ را به قلمروهای مشخص‌تر و محدودتر تقلیل داده و منتقل کنید.</p>
<p>به سخن دیگر، اگر نگاهی به اطراف جهان بکنید، مثلاً آسیا، نهادهای دموکراتیک را خواهید دید. شما همچنین می‌توانید در برخی از نقاط آسیا، جامعه‌های صنعتی با تقسیم کار پیچیده و تخصصی، مردمی تحصیلکرده و مجموعه‌ای از جامعه مدنی را بیابید. من فکر می‌کنم اینها شرایطی است که موجد دموکراسی است و نه یک نظام خاص فرهنگی، البته موانع فرهنگی نیز در راه پای‌گیری دموکراسی وجود دارند، اما فکر نمی‌کنم که دموکراسی اساساً یک مسئله فرهنگی باشد. به نظر من، دموکراسی یک اصل جهانی است.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> این دیدگاه به ویژه با توجه به مقاله‌ای که درباره کنفوسیوس‌گرایی و دموکراسی نوشته‌اید بسیار جالب است. در آن مقاله که در نشریه دموکراسی چاپ شده، تأکید کرده‌اید که «هیچ مانع اساسی فرهنگی برای ایجاد دموکراسی در جوامع کنفوسیوس وجود ندارد و تازه دلایل قابل توجهی وجود دارند که اگر این جوامع هرچه غنی‌تر و ثروتمند‌تر شوند، بیشتر به سوی آزادسازی‌های سیاسی حرکت خواهند کرد.» سپس اضافه کرده‌اید که «اگر سنت‌های کنفوسیوسی آسیا دارای زمینه ایجاد یک تعادل پایدار میان نیاز به آزادی و نیاز به جامعه قوی (community) باشند، در این صورت آسیا از نظر سیاسی یک جایگاه پرسعادت است.</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> اشاره من در آن مقاله به تجارب چین و ژاپن بود. این دو دارای یک اقتصاد رقابتی و یک فن‌آوری توسعه یابنده‌اند، اما هر دو نیز دارای یک هویت نیرومند فرهنگی ویژه خود هستند. بنابراین فکر می‌کنم که می‌توان برخی ویژگی‌های معین فرهنگ سنتی را با نهاد‌های مدرن سازش داد.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> آیا معتقدید که مدرنیته می‌تواند تفاوت‌های محلی و قومی را بفهمد؟</p>
<p><strong>. ف.ف.:</strong> بله، به باور من اینکه مدرنیته به عنوان یک نظام کلی عقلانی علمی هر چیز و هر کس را در یک الگوی واحد کاملاً هماهنگ کند، نادرست است. در واقع من فکر می‌کنم مدرنیته، مجموعه‌ای از نهادهای کم‌توان‌تری است که چارچوبی بسیار وسیع (در آنجا که مردم با یکدیگر و دریک جامعه سیاسی زندگی می‌کنند) بنا نهاده است. در این چارچوب، قطعاً تفاوت‌های شدید محلی و قومی وجود دارد.بنابراین، مدرنیته یک نظام کاملاً قابل انعطاف و نرمش‌پذیر از زندگی اجتماعی و اندیشه فلسفی است.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> اما بسیاری بر این باورند که جهانی شدن به سوی یک شکل همگن و هماهنگ فرهنگی و سیاسی پیش می‌رود که فرهنگ‌های محلی در آن دیگر نمی‌توانند در برابر فرهنگ غالب جهانی از خود دفاع کنند و پایدار بمانند. از نظر شما، چالش‌های عمده جهانی شدن در جهان امروز چیست؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> مسلماً چالش‌های فراوانی از دیدگاه فرهنگی وجود دارند. فرایند جهانی شدن با خود یک فرهنگ مصرفی غربی (ماهواره، تلویزیون، هالیوود و غیره) همراه می‌آورد که من خود به عنوان یک امریکایی با بسیاری از آنها میانه‌ای ندارم. بنابراین می‌توانم ببینم که از سوی دیگر فرهنگ‌ها پس رانده می‌شود. البته فرایند جهانی شدن، برخی انواع نابرابری‌ها را نیز پدید می‌آورد، اما در کل فکر می‌کنم که جهانی شدن به کشورها کمک می‌کند تا با مشارکت و حضور در اقتصاد جهانی از جنبره فقر به درآیند و به فن‌آوری‌های نو، بازارها و نهادهایی که خود در ایجاد آنها نانوان بوده‌اند، دسترسی یابند. یکی از چالش‌های جهانی شدن، این است که همه کشورها از نظر مالی به هم وابسته می‌شوند و اگر مسئله‌ای در ایالات متحده رخ دهد، پیامد‌های آن در همه کشورها رخ می‌نماید. اما من فکر می‌کنم که همه این دشواری‌ها را می‌توان در یک دنیای جهانی شده حل کرد و نیز فکر می‌کنم که جهانی شدن عامل پراهمیتی است، زیرا این فرصت را به مردم غیر غربی می‌دهد که ضمن اینکه غربی نشوند، مدرن شوند و به آزادی‌هایی دست یابند که مدرنیته در خود دارد.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> به عبارت دیگر شما عقیده دارید که امر نوسازی و نوگرایی بدون جهانی شدن امکان ندارد؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> در جهان امروز برای یک کشور کوچک عملاً غیرممکن است که بدون حضور در فرایند جهانی شدن به مدرنیته برسد.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> آیا فکر نمی‌کنید که شرکت‌ها و تجارت‌های جهانی در حال گستردن فرهنگ مصرفی در سراسر جهان هستند؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> بله، آنها تا اندازه‌ای در این کارند، اما عمل آنها همواره یک‌سویه نیست. اگر سروکله مک‌‌دانلد در همه جا، از بحرین گرفته تا تایلند پیدا می‌شود، تنها به دلیل آن نیست که کسی مردم را زور می‌کند که آن را بپذیرند. بلکه بیشتر از آن روست که مردم در سراسر جهان نیز غذایی را دوست دارند که مک‌دانلد می دهد. بنابراین فروشنده‌‌ای هست و خریداری و هر دوی آنها در این فرایند کنش‌گر و دخیل‌اند. من فکر می‌کنم مسئله واقعی جهانی شدن آنجاست که این امر عملاً از سوی کسانی پیش می‌رود که دارای منافعی در آن هستند. غالب مردمی که در دامنه اقتصاد جهانی قرار می‌گیرند، خواستار موازین بالاتری در زندگی و دسترسی به کالاهای مصرفی هستند.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> اما یکی از مسائل جهانی شدن نیز نظارت و کنترل بر نیروی ارتباطات است. اگر شما فرمان رسانه‌های جهان امروز را در دست داشته باشید، در این صورت از آن به نفع محصولات و تولیدات خود استفاده می‌کنید. درست مانند آن فیلم جیمزباند یعنی «فردا هرگز نمی‌میرد» است، که در آن رسانه متعلق به «بارون جراید» می‌کوشد با قدرتی که در دست دارد جهان را (به نفع خود ) تغییر دهد.</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> درست است، اما کار پیچیده‌تر از اینهاست. نگاهی به رخداد اخیر یازدهم سپتامبر بیندازید، خواهید دید که چگونه تلویزیون الجزیره در جهان عرب کار کرد. این امر در واقع یک گذار و انتقال بزرگ در وضع ارتباطات در جهان عرب است. پیش از شبکه الجزیره حکومت‌های عربی تنها می‌توانستند روی رویدادهای کرانه غربی رود اردن اثر بگذارند، اما امروز اعراب می‌توانند تصاویر را هر شب در تلویزیون‌های ماهواره‌ای خود دریافت کنند. بنابراین، سازوکار پیچیده‌ای وجود دارد. نمونه کلاسیک و قدیمی این فن‌آوری که یک کشور غیرعربی را در معرض ایجاد دگرگونی قرار می‌داد، انقلاب ایران است که مردم می‌توانستند به واسطه آن پیام‌های آیت‌الله خمینی را علیه نظام شاه بشنوند. بنابراین، این یک فرایند پیچیده است. من فکر نمی‌کنم که جریان به طور یک‌سویه و یکپارچه از سوی غرب به سمت همگان روان است، بلکه جریان در مسیر عکس نیز سیر می‌کند.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> اما همیشه برخی اصول و صنعت‌های جهانی وجود دارند که در همه فرهنگ‌ها مشترکند. صنعت‌های جهانی‌ای که امروز می‌توانند مغایر فرهنگ‌ها باشند، از نظر شما کدامند؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> فکر می‌کنم چندین و چند صفت مشترک وجود دارند. یکی می‌تواند جهانی بودن حقوقی بنیادی انسان‌ها باشد که به مردم به عنوان افراد و نه به عنوان اعضای خانواده یا قبیله و یا جامعه‌ها برمی‌گردد. فکر می‌کنم شما می‌توانید نقد کنید که چیزهایی چون طبیعت جهانی و حقوق جهانی وجود دارند، منظور من آن است که ما دارای صفات دومین هستیم. حال آنکه دارای یک گوهر انسانی نخستین هستیم که الهامات و امیال مشابه و یکسانی در ما ایجاد می‌کند. من به نهادهایی می‌اندیشم که برای حفظ آن دسته حقوقی طراحی شده‌اند که ضروری و جهانی می‌شوند. به عنوان یک واقعیت، می‌توانیم بگوییم که دموکراسی یک ارزش جهانی و یک نهاد جهانی است. برخی نهادهای اقتصادی نیز جهانی‌اند، زیرا برای ایجاد ثروت، (همچون کاری که سرمایه‌داری مدرن انجام می‌دهد)ضروری‌اند.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> آیا این بدان معنی است که پویش دموکراسی در همه جا یکی است؟ می‌توانیم بگوییم که مفهوم فردگرایی در دموکراسی امریکایی، بسیار قوی‌تر از دموکراسی اروپایی مطرح است. این در واقع همان چیزی است که دوتوکویل به آن رسیده و در کتاب دموکراسی در امریکا نوشته است.</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> تردیدی در این نیست. یک بنیاد فرهنگی برای مدرنیته، به ویژه در ایالات متحده وجود دارد. ایالات متحده از یک فرایند تکاملی در مقابل پادشاهی بریتانیا زاده شد، بنابراین یک جنبه نیرومند فردگرایی در فرهنگ امریکایی وجود دارد که حتی در کانادا و یا اروپا و با ژاپن یافت نمی‌شود. همچنین، فکر می‌کنم که دموکراسی امریکایی دارای اشکال گونه‌گونی است و فکر می‌کنم که دموکراسی امریکایی متفاوت از دموکراسی در اروپا تفسیر می‌شود. دموکراسی اروپایی جمعی گراتر و دولت مرکزی‌تر است.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> هنگامی که انقلاب فرانسه را با انقلاب امریکا مقایسه می‌کنیم، در می‌یابیم که از آنها دو شکل متفاوت دموکراسی زاییده شده است.</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> اما اصول آنها یکی است. هم انقلاب فرانسه و هم انقلاب امریکا به نام آزادی و برابری موفق شدند، اما از این اصول در آنها تفسیرهای متفاوتی شده است.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> بسیار خوب، می‌خواهم بدانم که تجربه غرب در ایجاد نهادهای دموکراتیک تا چه اندازه برای کشورهای خاورمیانه و یا آسیا اعتبار خواهد داشت؟ منظور من از تجربه غرب، در واقع دستاوردهایی است که آنها در خلال سه انقلاب بزرگ دموکراتیک در عصر جدید به دست آورده‌اند. انقلاب شکوهمند 1688 در انگلستان، انقلاب امریکا در 1776 و انقلاب فرانسه در 1789 به کنار از میراث این سه انقلاب آیا در جهان امروز انقلاب دموکراسی دیگری را می‌توان متصور بود؟ آیا امکان یک انقلاب برپایه ایستار فرهنگی دیگری وجود دارد؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> بله. اما نتیجه آن متفاوت خواهد بود. این واقعیت که در غرب دویست سال طول کشید تا آنها عملاً به دموکراسی رسیدند. از آن روست که پیش از آن چنین چیزی را نداشتند. ایجاد احزاب سیاسی و برگزاری انتخابات به عنوان نهادهای دموکراسی، زمان می‌طلبد. مثل فن‌آوری است که وقتی آغاز به توسعه کرد، سایر مردم دیگر نیز از تجارب و شکست‌های کسانی که آغازگر آن بوده‌اند، سود می‌برند و بهره‌مند خواهند شد. من فکر می‌کنم که همین امر در سیاست نیز مصداق دارد. برای سامان دادن دموکراسی راه‌های زیادی وجود ندارد. دموکراسی یا پارلمانی است و یا ریاستی (Presidential) است و یا یکی از انواع مختلف نظام‌های حزبی است. اما برای نهادهای پایه‌ای دامنه وسیعی برای انتخاب وجود ندارد.</p>
<p>فکر می‌کنم صرفنظر از فرهنگ، شما ناچارید ببینید که کارها چگونه سامان می‌یابند. از این طریق، می‌توان از تجارب امریکایی یا اروپایی بهره‌مند شد، نگاهی به آنچه که در اروپای شرقی و یا همه این دموکراسی‌هایی که در گوشه و کنار دنیا رخ داده بیندازید. مردم این نهادها را بر می‌گیرند و مطابق فرهنگ خود به آنها شکل می‌دهند. ژاپن چنین کاری کرده است. ژاپن یک جامعه مدرن به وجود آورد. آنها نخست نظام پارلمانی بریتانیا را الگو قرار دادند اما دریافتند که این نظام برای رسیدن به مرحله لیبرالی کمی محدود است، بنابراین به سوی نظام آلمانی رفتند. پس از جنگ جهانی دوم، دیگر انتخابی نداشتند و ناچار به سوی یک نظام که بیشتر سبک امریکایی داشت، متمایل شدند. اکنون این را نیز مطابق نیازهای ویژه ملی خود اصلاح کرده‌اند. به نظر من آنها این کارها را بسیار سریعتر از امریکاییان انجام داده‌اند، زیرا از تجربه دیگران نیز برخوردار بودند.</p>
<p><strong>- ر.ج. : </strong>تجربه ژاپن جالب توجه است. زیرا وقتی آن را با خاورمیانه مقایسه می‌کنیم، می‌بینیم که در خلال دوران میجی، ژاپن به سوی آنچه که ما آن را «مدرنیته تدافعی» می‌نامیم حرکت کرد ژاپنی‌ها در جنگ سباستوپول با روس‌ها پیروز شدند، اما در خاورمیانه خلاف این جریان رخ داده است. در مورد غالب کشورهای خاورمیانه‌‌ای (مستعمره و یا دارای استقلال سیاسی)، نخبگان به سوی یک «مدرنیته تقلیدی» حرکت کرده‌اند. ایرانیان، پس از شکست در جنگ با روس‌ها در نیمه نخست سده نوزدهم، کوشیدند از غرب تقلید کنند. بنابراین من فکر می‌کنم در برخورد با پدیده مدرنیته دوایستار کاملاً متفاوت وجود داشته است.</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> مطمئن نیستم که همه چیز کاملاً متفاوت بوده است. به نمونه امپراتوری عثمانی نگاه کنید. عثمانی‌ها پس از آنکه ناپلئون به مصر حمله کرد، این واقعیت را فهمیدند که فاقد فن‌آوری مدرن برای رویارویی با غرب بوده‌اند. بنابراین در سال‌های دهه 1830 آغاز به ایجاد اصلاحات در خود کردند و دولت نوین عثمانی را بنا نهادند. بنابراین عثمانی‌ها نیز دقیقاً به همان مسیری کشانده شدند که ژاپنی‌ها رفتند. اما ژاپن موفق‌تر بود، چون در این راه وارد اصلاح ریشه‌ای شد ونه تنها فن‌آوری نظامی، بلکه نظام اداری نوین و نیز عقلانیت مدرن را به کار گرفت. شینتوگرایی (به عنوان یک سنت) همواره نقش حداقلی در بازداری ژاپن از حرکت به سوی نوسازی بازی کرده است. در چین و کره نیز همین پدیده وجود داشت. در این سه کشور، مذهب هیچ‌گاه مانع نوگرایی نبوده است. در مورد اسلام نیز من هرگز فکر نمی‌کنم که ضدنوگرایی باشد، اما چنین پیش آمده که وجود جنبش‌های محافظه‌کار (مثل وهابی‌های یازدهم سپتامبر) خود را به صورت موانع گرایش به نوسازی عرضه می‌کنند. اگر طالبان شبکه تلویزیونی را ممنوع و ویران می‌کنند، من این حرکت را یک عمل ضد مدرن می‌دانم.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> شما در یکی از مقاله‌های خود چهار سطح در دموکراسی را از هم متمایز کرده‌اید که طی آنها دموکراسی باید شکل بگیرد. این سطوح عبارتند از اعتقادات هنجاری، نهادها، جامعه مدنی و سرانجام ساختارهای خانوادگی و ارزش‌های اخلاقی (که شما فرهنگ نامیده‌اید.) تصور می‌کنم که در این میان ملی‌گرایی را در گروه فرهنگ قرار داده‌اید. فکر نمی‌کنید که ملی‌گرایی و اندیشه‌های ملی‌گرایانه، برای دموکراسی‌های غرب و شرق ارزش‌های خطرآفرینی باشند؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> در آن مقاله، من در تحلیل خود چندان به مسئله ملی‌گرایی نپرداخته‌ام، بلکه بیشتر متوجه کشورهای اروپای شرقی بودم که پیشتر جزو اقمار شوروی بوده‌اند. آنها همه از ایدئولوژی مارکسیست لنینیستی خود دست کشیدند و به پی‌ریزی نهادهای غربی روی آوردند. قوانین اساسی جدیدی وضع کرده و انتخابات دموکراتیک جدید برگزار کردند. اما کشورهایی چون اوکراین و روسیه با این نهادهای جدید مسائلی جدی داشتند. من فکر می‌کنم، دلیل آن فرهنگی بوده است. مسئله این کشورها اساساً ملی‌گرایی نیست. بلکه دقیقاً وجود مجموعه‌ای از هنجارهای نادرست است. در آنجا، فساد در سطحی بالا قرار داشت و مردم از درک اصول خدمات عمومی و روابط شفاف عاجز شده بودند. عادت‌های فراوان فرهنگی‌ای وجود دارد که مانع کار شفاف و روان نهادهای دموکراتیک است.</p>
<p>ملی‌گرایی که پایه دموکراسی‌های لیبرال است، در آنجا مسئله جداگانه و دیگری است. انتخاباتی برگزار می‌شود و پس از آن، نخستین کاری که آنها می‌کنند این است که اقلیت‌های قومی را تحت تعقیب قرار دهند. این دقیقاً چیزی است که در کشورهای بالکان رخ داد. البته این پدیده در کشورهای اروپای غربی نیز تهدیدآمیز است. اما من هرگز آن را در شرایط جهان امروز مسئله مهمی قلمداد نمی‌کنم.</p>
<p><strong>- ر.ج. : </strong>یکی از منتقدان فرانسوی آثار شما، در انتقاد از نظریه «پایان تاریخ» گفته است: «چرا فرانسیس فوکویاما وقتی از سده بیستم و پایان تاریخ سخن می‌گوید، از خود نمی‌پرسد که سده بیستم، سده وحشتناک آشویتزها و گولاک‌ها بوده است. من هم اضافه می‌کنم که بسیاری از اندیشمندان پسامدرن این رویدادهای هراس‌انگیز سده بیستم را از نتایج و پیامدهای مدرنیته می‌دانند.</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> تردیدی نیست که کمونیسم و فاشیسم، جریانات و تحولاتی سیاسی بودند که از مدرنیته سر برآوردند. اما فکر می‌کنم که شما ناچارید در درازمدت دریابید که چه کسی در این مبازرات پیروز شد. دنیا همه این زخم‌ها را برداشت، اما سرانجام، نظام‌های عادلانه‌تر پابرجا ماندند، زیرا آنها از نظر سیاسی و اقتصادی بیشتر به مردم متمایل بودند. به هر حال، پایان تاریخ لزوماً بدان معنا نیست که همه مشکلات و سختی‌های ما برطرف می‌شوند.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> بسیاری چنین تصور می‌کنند که ما در تمدنی پرمخاطره زندگی می‌کنیم، یعنی جایی که فن‌آوری‌های نوین، که خود نتیجه مدرنیته صنعتی است، زندگی روزمره ما را با خطر مواجه می‌کند.</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> بسیاری می‌گویند که رویداد یازدهم سپتامبر نیز از پیامدهای آن است. معنی‌اش این است که مدرنیته فن‌آوری را پیش آورده و برخی از این فن‌آوری‌ها، شدیداً پرخطرند.همان‌طور که در لابلای خبرها می‌توان دید، چندان دشوار نیست که ویروس سیاه‌زخم و یا سلاح‌های هسته‌ای را تولید کرد. بقای جامعه‌های غربی بستگی به نیات نیک‌اندیشانه مردمی دارد که بر آن نیستند شمار فراوانی از همنوعان خود را به کشتن دهند. بنابراین، تمدن مدرن بالقوه توانایی عظیمی برای شرارت و تبهکاری در خود نهفته دارد. من پاسخی برای این ندارم و نمی‌توانم به شما بگویم که چنین اتفاقی نخواهد افتاد. هیچ‌کس تصور و انتظار رویداد یازدهم سپتامبر را نداشت، اما اتفاق افتاد. پیش از یازدهم سپتامبر، مردم می‌گفتند: «چه کسی می‌تواند چنین خصومتی داشته باشد که دو برج بلند را ویران کند و جان پنج هزار نفر آدم را بگیرد؟» اکنون ما می‌دانیم که چنین کسانی هستند. این هم بخشی از دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> برخی تأکید بیشتری بر تمایز میان عقل ابزاری و عقل انتقادی دارند. به نظر می‌رسد که شما بیشتر در آثارتان بر عقل ابزاری تأکید داشته‌اید تا عقل انتقادی، به ویژه آنجا که می‌گویید برخی کشورهای معین اگر صنعتی شوند و به فرایند جهانی شدن بپیوندند، رو خواهند آمد. البته درست است که در این صورت بسیاری از مردم به ویدئو و تلویزیون و ماشین دسترسی پیدا می‌کنند، اما این مردم چگونه به مدرنیته انتقادی، که امری پایه‌ای در ساختمان اندیشه مدرن است، دسترسی می‌یابند؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> تصور نمی‌کنم چنین باشد. اگر شما به عقلانیت ابرازی نیاز دارید، معنایش آن است که به دانشگاه، مراکز پژوهش و نهادهایی که بر پایه عقلانیت بنیاد یافته‌اند نیاز دارید و این خود نیز مردمی را می‌پرورد که تنها دارای عقل ابزاری نیستند، بلکه صاحب عقل انتقادی نیز خواهند بود. یکی از ویژگی‌های نخبگان کشورهای در حال توسعه آن است که تمایل دارند به غرب مهاجرت کنند، دقیقاً به این خاطر که در اینجا مقیاس‌های اقتصادی بزرگتر است و جامعه‌های غربی مکانهای جذاب‌تری برای زندگی هستند. این یک مسئله است، اما من فکر نمی‌کنم که در درازمدت چنین نقیصه‌ای پیرامون عقل انتقادی در کشورهای غیرغربی وجود داشته باشد. فکر می‌کنم که مسائل غرب حتی عمیق‌تر از اینهاست، زیرا نهایتاً همان مردمی که دارای عقل انتقادی‌اند، نمی‌توانند توجیهی درباره اینکه چرا شیوه زندگی آنها بر زندگی روستاهای سنتی و در چارچوب فرهنگ سنتی رجحان دارد، ارائه نمایند و این امر ما را دوباره به همان جایی برمی‌گرداند که این مصاحبه را آغاز کردیم. یعنی مسئله‌ای که لئو اشتراوس دریافته و آن خصلت خود ویرانی عقلانیت غربی است؛ هنگامی که به گرایش‌های روشنفکری نوین در غرب مثل پسامدرنیسم می‌نگرید، می‌بینید که هدف در واقع خود سنت غربی است.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> گمان می‌کنم شما با تحلیل پسامدرن‌ها درباره جامعه معاصر موافق نیستید؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> نه، بسیاری از اندیشه‌های من مصروف کوشش برای اصلاح برخی زمینه‌های فلسفی و ارزش‌هایی است که به مدرنیته مربوطند بدون آنکه در فرایند این ویران‌سازی سنت غربی قرار بگیرند. امیدوارم که در این طرح موفق بشوم.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> اما "الن بلوم" و "لئو اشتراوس" هر دو نسبت به مدرنیته بسیار منتقد بودند، در صورتی که مسئله شما این نیست.</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> درست است، اما من در پایان کتاب پایان تاریخ درباره مسائل مدرنیته سخن گفته‌ام. با این حال، بلوم و اشتراوس معتقدند که جهان مدرن بهترین جایگزینی را که در تاریخ وجود دارد، ارائه می‌کند. هر دو از این نظردفاع می‌کنند و می‌کوشند تا از لحاظ نظری آن را موجه سازند. فکر می‌کنم آنها در این باره که سنت غرب تا چه اندازه شکننده است، دیدگاه خوشبینانه‌تری دارند.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> اما در زمینه مدرنیته، طرح شما با کتاب پایان تاریخ به پایان نمی‌رسد. شما عملاً در ده سال گذشته دو کتاب دیگر با عناوین تراست (Trust) (انحصاری اقتصادی) و اغتشاش بزرگ نوشته‌اید. چه ارتباطی میان این دو کتاب و کتاب پایان تاریخ وجود دارد؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> اینها به همان چهار سطح تحلیلی‌ای که پیش از این درباره‌اش گفتیم مربوط می‌شوند. از نظر من، پایان تاریخ، درباره دو سطح اول، یعنی ایدئولوژی‌ها و نهادها است. در این کتاب اساساً چنین مطرح شده که جهان مدرن در نقطه‌ای به پایان می‌رسد که ما تنها یک ایدئولوژی و یک انتخاب برای نهاد، یعنی دموکراسی لیبرال داریم. این سخن بدان معنی است که تفاوت‌های واقعی در جهان به سطوح پایین‌تر، یعنی سطوح فرهنگی می‌رسد. بنابراین کتاب "تراست"کتابی درباره اقتصادیات فرهنگی است که نشان می‌دهد چگونه سرمایه‌داری بر پایه و محور فرهنگ قرار دارد و چه راه‌های گوناگونی برای ایجاد سرمایه‌داری در جهان امروز وجود دارد. ما سپس در کتاب اغتشاش بزرگ درباره دگرگونی فرهنگی و اینکه جامعه‌ها چگونه سرمایه‌های اجتماعی خود را ویران کرده و یا ساخته‌اند تا نهادهای آنها بتوانند درست کار کنند سخن گفته‌ایم. نظر من درباره ربط این کتاب‌ها و مطالب آنها با یکدیگر چنین است.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> پس آیا کتاب چهارمی هم در دست دارید که هم در ادامه این نظام مرتبط فکری باشد؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> به تازگی کتابی با عنوان «فن‌آوری زیستی (Bio-Technology) نوشته‌ام. این کتاب مربوط به پیشرفت‌های فنی و مخاطرات آن برای نهادهای لیبرال است. من تردید دارم که فن‌آوری زیستی به پیشرفت دموکراسی کمک کند.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> شما در کتاب اغتشاش بزرگ درباره انتقال الگوی (پارادایم) جامعه کشاورزی به جامعه صنعتی و از جامعه صنعتی به جامعه فراصنعتی (Post-industrail)، یعنی عصر ریزتراشه‌ها (Micro chips) و فن‌آوری‌های مخاطره‌انگیز پیشرفته سخن گفته‌اید. به نظر شما آیا این فن‌آوری عملاً به فرایند دمکراسی در غرب کمک کرده و یا مانع آن شده‌اند؟</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> فن‌آوری لزوماً به اهداف و مقاصد انسان در همه شرایط کمک نمی‌کند، اما من فکر می‌کنم فن‌آوری‌هایی که در سده بیستم پدید آمدند بسیار سودمند بوده‌اند. برای نمونه، فن‌آوری اطلاع‌رسانی، قویاً در تمرکززدایی قدرت و رساندن اطلاعات به مردم با هزینه‌های کمتر نقش داشته و بنابراین برای پویش دموکراسی مفید و کمک‌کننده بوده است. اما درباره این دست تکنولوژی که آیا توانسته به آزادی انسان کمک کند یا نه، باید بگویم که متأسفانه در غالب موارد به آزادی انسان آسیب رسانده است. شما نمونه‌ای چون رویداد یازدهم سپتامبر را پیش رو دارید و نیز بسیاری فن‌آوری‌های صنعتی که بر پایه تمرکزگرایی و نظامی‌گری شکل گرفته‌اند. نظام شوروی نیز بر پایه مدل تایلور ساخته شده بود. کارخانه‌هایی عظیم شکل گرفته بود که انسان در آنها به سطح ابزار تقلیل یافته بود.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> آیا در نظام اندیشه شما جایی هم برای معنویات هست؟ به خاطر دارید که آندره مالرو گفته بود: «سده بیست‌ویکم می‌تواند معنوی باشد و یا نباشد.»</p>
<p><strong>. ف.ف. :</strong> از نظر من معنویت در بخش فرهنگ قرار دارد و هرگز ناپدید نمی‌شود. دیدگاهی در میان هگل‌گرایان هست که می‌گوید همه اشکال گفتمان‌های غیر عقلانی از میان خواهد رفت و مذهب نیز به واسطه فلسفه عقلانی امحاء می‌شود. بسیار خوب، من این فرایند را در هیچ جا و به ویژه در ایالات متحده ندیده‌ام.</p>
<p><strong>- ر.ج. :</strong> منظورتان این است که در این زمینه هگلی نیستید؟</p>
<p><strong>ف.ف. :</strong> بله، من بیشتر توکویلی هستم. توکویل اندیشه‌ای درباره پیشرفت دارد. او پدیده دموکراسی را مورد مطالعه قرار داد، اما نه از دیدگاه و منظر هگلی. او این دیدگاه هگلی را نداشت که می‌گوید همه چیز شدیداً عقلانی است، من هم بیشتر با این دیدگاه موافقم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ایران و شاهرگ های بریده اش]]></title>
<link>http://kambiztheone.wordpress.com/?p=318</link>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 10:57:17 +0000</pubDate>
<dc:creator>هزاران نقطه</dc:creator>
<guid>http://kambiztheone.wordpress.com/?p=318</guid>
<description><![CDATA[درست است که بیشتر ما خیلی وقت ها با تحقیر از همسایه شرقی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>درست است که بیشتر ما خیلی وقت ها با تحقیر از همسایه شرقی ایران، افغانستان یاد می کنیم و یا این که کماکان از لفظ افغانی به عنوان ناسزا استفاده می کنیم، اما فارغ از این نگاه های سطحی انگارانه و یا تبعیض آمیز و  با تمام احترام به شهروندان افغانستان، آیا تا به حال دقیق شده ایم که چرا این گونه است؟ یعنی چرا افغانستان این حال و روز را دارد؟ و یک چیز دیگر، اگر این سرنوشت در انتظار ایران باشد چطور؟</p>
<p>ضمن این که این روزها خبر از حمله نظامی به ایران و این ها هم به گوش می رسد. برای جلوگیری از چنین فاجعه ای، به نظر من، فقط داد زدن کافی نیست که کمی آسیب شناسی هم لازم است.<a href="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/afghanistan1.jpg"><img style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" src="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/afghanistan1-thumb.jpg" border="0" alt="afghanistan1" width="221" height="221" align="left" /></a></p>
<p>هفته گذشته یک ورک شاپ نسبتن پرکار را برگزار کردیم درباره آینده توزیع انرژی خاورمیانه. کارشناسان انرژی از کشورهای مصرف کننده آمده بودند تا حرکت ها و سیاست های آینده را درباره نفت و گاز خاورمیانه بررسی کنند. برنامه جامع بیشتر کشورهای بزرگ نفتی و گازی هم ارائه شد.</p>
<p>اگر بخواهم به کل قضیه بپردازم خیلی خیلی طولانی می شود و شاید حوصله سربر. اما بخش های مربوط به ایران قاعدتن از همه مهم تر بود که با جدیت تمام هم آن را دنبال می کردم:</p>
<blockquote><p>آسیب شناسی منابع انرژی و بازار ایران را می توان این گونه خلاصه کرد:</p></blockquote>
<ul>
<li>ایران در حال حاضر از بهای بالای نفتی، سود چندانی نمی برد چرا که به دلیل فضای سیاسی حاکم بر بازار نفت و لابی شدید شرکت های آمریکایی، قیمت نهایی نفتی که می فروشد بسیار کمتر از حد انتظار است.</li>
<li>به دلایل سیاسی، ایرادها بر نفت ایران به شدت بیشتر است. قمیت نفت ایران خیلی کوتاه مدت توانسته از یکصد دلار بالاتر رود و طی مدتی کوتاه فقط در حدود بشکه ای یکصد و هفت تا یکصد و نه دلار معامله شده و پس از آن باز به زیر یکصد دلار در هر بشکه نزول پیدا کرده است.</li>
<li>هزینه های بالای شرکت بیمه، قیمت نفت ایران را پایین آورده و شرکت ملی نفت ایران برای جبران این نقیصه، هزینه شرکت بیمه را از قیمت پایانی، کم می کند. به زبان ساده تر، قیمت را پایین می آورد تا خریدار داشته باشد و خریدار با پول پرداختی، هم نفت می برد هم هزینه بیمه را می دهد.</li>
<li>فارغ از بحث تکنیکی قضیه استخراج نفت و مشکلات آن، ایران یک مشکل دیگری هم در به دست آوردن پول و انتقال آن به ایران دارد که به دلیل مشکلات با بانک های بزرگ، مجبور است پول را با چند واسطه و با تغییر چند واحد پولی به دست آورد که خود دردسر بزرگی است و کلی از پول را هم این طوری از دست می دهد.</li>
<li>جزییات برنامه استفاده از منابع نفتی هم منتشر نمی شود و کسی هم به خود زحمت نمی دهد برای این قضیه کاری کند. از جایی که این ثروت ملی، ملی شده که امور ملی را هزینه کند، تقریبن به تنها ممر درآمد دولت تبدیل شده و حتی قدرت سرمایه گذاری و تقویت ارزش پولی و اقتصادی را هم به تدریج دارد از دست می دهد.</li>
</ul>
<p>به شروع بحث اگر برگردیم و افغانستان، یکی از دلایلی که باعث شده افغانستان با این همه مشکل روبرو شود و حال و روزش این باشد که ما کم و بیش سراغ داریم، مشکل همسایه ما در بحث های سطحی نیست که یک مشکل جدی و تاریخی است.</p>
<p>افغانستان، با مسئله ای به نام فاصله درگیر است. فاصله و یا گپ، Gap زیربنای تفاوت طبقاتی کشورها است. هر قدر فاصله زیادتر باشد و یا این گپ عمیق تر، دشواری های آن کشور بیشتر است.</p>
<blockquote><p>چه چیزی این گپ را می تواند پوشش دهد و یا اصلن برای چه اتفاق می افتد؟</p></blockquote>
<p>هر کشوری برای ادامه حیات و گردش امور خود، نیاز به امنیت دارد. آن هم نه امنیت یک شبه و موقت که امنیت پایدار. امنیت پایدار به معنای پلیس و ارتش و نیروی نظامی نیست، امنیت پایدار به معنای داشتن ابراز استراتژیک برای بقا است. <em>ابزار استراتژیک برای بقا، بازار انرژی، بازار سرمایه و شبکه امنیتی است</em>. برای این که بحث پیچیده نشود، هر یک را مختصر بررسی کرده و ادامه می دهیم.</p>
<p><strong>بازار انرژی، به معنای برخورداری از منابع طبیعی است، نفت، گاز، معادن و ذخایر. بازار سرمایه، به معنای استفاده از این منابع برای ایجاد یک شبکه مالی و تجاری و همکاری سرمایه است و شبکه امنیتی، در کنار دو عامل دیگر شکل می گیرد، یعنی کشورها دست هم را می گیرند تا دو عامل قبلی برقرار باشد.</strong></p>
<p>یکی از مسایل مهمی که ذیل این تعریف می شود، همان بحث ها و تحلیل هایی است که کم و بیش دیده می شود یا خیلی کوتاه به چشم مان آمده و یا به گوشمان خورده است. اگر مثلن می گویند اسراییل رو به فنا و نابودی است، گذشته از بحث های ایدئولوژیک، اشاره به همین مسئله است. درست است که اسراییل شصت سالگی خود را جشن گرفته، اما بعد از شصت سال، به رغم برخورداری از انواع و اقسام پارتی بازی ها، هنوز هیچ یک از عوامل ثبات را ندارد. هر کشوری در این حالت باید خود را به زور نگه دارد و در غیر این صورت نه بر اثر حمله نظامی که بر اثر عقب ماندن از روال عادی رشد، رو به انحلال می رود. این جاست که مسئله زرادخانه اتمی اسراییل مطرح می شود و تنها چیزی است که فعلن، اسراییل را سرپا نگه داشته است که البته اگر این یکی فقط باشد، باز هم موقتی است. دلیل این هم که اسراییل از هر گونه اتمی شدن در منطقه خاورمیانه به زمین و زمان می زند، همین مسئله است. <a href="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/foto-afghanistan.jpg"><img style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" src="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/foto-afghanistan-thumb.jpg" border="0" alt="foto_afghanistan" width="242" height="155" align="left" /></a></p>
<p>به مسئله ایران و افغانستان برگردیم، با توجه به سه عاملی که به آن اشاره شد، دولت مدرن در ایران که یکصد سال سابقه دارد، به هر حال به نوعی خود را مقید کرده که این سه عامل را حفظ کند اما افغانستان از زمان شکل گیری اش، چنین برنامه ای را دنبال نکرده است. در نتیجه به فاصله گرفتار شده و این فاصله با این راحتی ها پر نمی شود.</p>
<p>نداشتن فاصله و با تکیه بر سه عاملی که ذکر شد، این اجازه را می دهد که کشور ها به بازار هم دسترسی داشته باشند، صادرات و واردات را دنبال کنند، به هم کمک های آموزشی و تحصیلی کنند و در آخر، همکاری نظامی با هم داشته باشند. علت این که شاه در آن زمان به دنبال ایجاد کمربند امنیتی خاورمیانه بود، همین مسئله است و دلیل این که جمهوری اسلامی در صدد بازار مشترک سرمایه گذاری یا اکو برآمد همین است و اگر ایران به زور پیمان شانگهای را هر طور شده تقویت می کند هم، همین مسئله است. اگر دقت کرده باشید، یکی از ایرادهایی که به شاه در آن زمان می گرفتند، ادعای ژاندارم بودن در منطقه بود اما اگر برنامه چشم انداز انقلاب را نگاه کنید، می بینید که دقیقن همان اهداف را برنامه ریزی کرده است.</p>
<blockquote><p>حالا اتفاقی که در شرف وقوع است:</p></blockquote>
<p>انقلاب ایران با این قول به جهان صنعتی شکل گرفت که صادرات نفت ایران متوقف نشود. بعد از سی سال از انقلاب، ایران هنوز نتوانسته به آن عوامل ثباتی که می خواسته برسد چرا که درگیر جنگ ایدئولوژیک شده و منابع خود را در راه منافع ایدئولوژیک خود به خدمت گرفته است. پس از دو دهه به این منطق رسید که دیگر بس است و باید قاعده بازی را به سمت منطق بین المللی سوق دهد و بر همین اساس بود که صندوق ذخیره ارزی شکل گرفت تا اقتصاد از بیماری تغذیه نفتی دور شود، ایران تلاش کرد تا به سازمان تجارت جهانی بپیوندد تا بتواند مدل های اقتصادی خود را اصلاح کرده و صنایع ضررده را تعطیل کند(چون هر صنعتی می رفت یک آیت الله را تغذیه می کرد و جلوی تعطیلی آن را می گرفت) و صنعت سوبسید را سروسامان دهد(وزارت رفاه برای همین مسئله شکل گرفت اما شد قوز بالاقوز) و دست آخر، فناوری نوین و دوری از نفت(برنامه هسته ای) تا بتواند پول خرید انرژی را صرف اقتصاد کند.<a href="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/afghanistan2.jpg"><img style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" src="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/afghanistan2-thumb.jpg" border="0" alt="afghanistan2" width="236" height="229" align="left" /></a></p>
<p>ایده تمام این برنامه ها خوب است اما هیچ کدام به سرانجام نرسید چرا که هیچ  منطق دورنگری در کشور وجود نداشته و ندارد که بخواهد اهداف بلند مدت طراحی کند و از این رو، تمامی این مسایل صرف سیاسی بازی های داخلی شد و هر یک، به قولی پیراهن عثمان شد که یکی علم کند و همه چیز را از بیخ و بن براندازد.</p>
<blockquote><p>بار دیگر، بحث موازی و افغانستان،</p></blockquote>
<p>افغانستان از زمان شکل گیری، میان قدرت ها دست به دست شد، برنامه طولانی مدت نداشت و هیچ گاه وارد هیچ شبکه ای نتوانست بشود که ثبات برای کشور به همراه داشته باشد. به تدریچ، فاصله عمیق شد و دیگر هیچ کشوری، حتی همسایگانش، به سرنوشت آن اهمیت ندادند. حتی ایران و افغانستان که پذیرای مهاجران کشور افغانستان هستند، همواره به حل مقطعی مسئله نگاه کردند و دیدند افغانستان از درون تمایلی به اصلاح امور ندارد در نتیجه شد زمین بازی. حالا هم ساختن زیرساخت، infrastructure در افغانستان از تشکیل یک دولت جدید سخت تر است. بیش از دو نسل این کشور در جنگ و درگیری و جنگ مواد مخدر بزرگ شده اند، شاید بیسواد زیاد باشد اما همه فن استفاده از اسلحه را می دانند. برای حفظ امنیت به کلونی قومی روی آورده اند و رو در روی هم می ایستند به جای این که دست به دست هم دهند. قصدم توهین نیست، چند سفر به افغانستان داشته و آن ها را بسیار شریف و مردمی دوست داشتنی می دانم که قربانی خیلی چیز ها شده اند که هیچ کدام نمی خواهند این قدر فراز و نشیب داشته باشند اما خوب، واقعیت ها به جای خود می ماند.</p>
<p>از قضا کشور کوچکی هم نیست که بشود مرزهای آن را بست و قضایا را جوری حل کرد. حتی ارتش یکصد کشور را هم اگر در افغانستان خالی کنند، باز نمی تواند نصف کشور را در دست بگیرد.</p>
<p>به زبان ساده تر، افغانستان نه بازیگر شد و نه توانست بشود و به آرامی و یا حتی به راحتی، از نقشه محاسبات کشورها کنار رفت. این اتفاق می توانست برای مالزی رخ دهد و یا اندونزی، اما برنامه جامع باعث شد کشورها از این مانع گذر کنند. افغانستان اما این گونه ماند و به تدریج دیگر هیچ کس نه اهمیت داد و نه می دهد که چه بر سر افغانستان می آید. حتی بیشتر ما ایرانی ها به روند رشد ترکیه یا امارات متحده عربی و یا حتی پاکستان بیشتر اهمیت می دهیم اما نه افغانستان. در این کشور نه کسی از افراد ما تحصیل می کند، نه بیزینس درست و حسابی دارد و نه قصد دارد که داشته باشد. اما ترکیه نه، دبی نه و یا حتی اسلام آباد نه.</p>
<p>قصد داشتم این مطلب را در کنار بحث آن نقشه نئوکان های آمریکایی و این که <a href="http://kambiztheone.wordpress.com/2008/05/13/new_iran_map/" target="_blank">ایران قرار است این شکلی شود</a>، بیاورم. اما خوب اتفاق در شرف وقوع بدتر از این هاست و اگر عقل سلیمی در نظام جمهوری اسلامی هست و به ویژه از رهبری نظام انتظار می رود سهم خواهی ها را متوقف کرده و به مسئله مهم تر یا همان First things First بپردازند:</p>
<p>سه عامل ثبات که به آن اشاره شد، زیر حمله شدید است و همه در خواب خرگوشی گرفتار. آمریکا در حال قطع شریان های حیاتی امنیت ایران است. کشورهایی هم که حتی بیخیال این قضیه بودند، به صف آمریکا پیوسته اند. زمان شناسی در سیاست یک ویژگی خاص است. بعضی کارها، زمان و یا تاریخ مصرف خودش را دارد. آن آلمان، آن آلمانی نیست که جلوی آمریکا ایستاد و با جنگ عراق مخالفت کرد که این فرانسه هم آن فرانسه نیست. بریتانیا هم شریک اصلی آمریکا است، پس سمبه طرف پرزور است. با مانور و این ها هم نمی توان طرف را عقب نشاند.</p>
<p>اگر هم کسی در ایران این محاسبه را می کند که باید منتظر ماند تا دولت بعدی آمریکا سر کار بیاید تا با آن ها معامله کرد، سخت در اشتباه است. آمریکا از قضا بنیان های سیاست گذاری اش هم عمیق تر است و هم این که از این دو کاندیدای فعلی، هیچ یک جربزه عادی سازی ندارند و هر کدام از قبلی، یعنی بوش، بدتر خواهد بود. مک کین بدتر از بوش، اوباما خیلی خیلی بدتر از بوش.<a href="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/strategy.jpg"><img style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" src="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/strategy-thumb.jpg" border="0" alt="strategy" width="397" height="272" /></a></p>
<p>آمریکا روند افغانستانیزه کردن ایران را در پیش گرفته است. منابع مالی و حرکت پولی ایران را قطع می کند. نفت ایران را هدف گرفته و سرمایه گذاری در آن را متوقف می کند. وقتی این دو کار را انجام داد، مانند این است که کشور را به جنگ کشانده باشد. یک مدل استراتژیک می گوید کشوری که با جنگ درگیر شود، هر سال که از جنگ بگذرد، به چهارسال فاصله دچار می شود و این روند به صورت تصاعدی بالا می رود چرا که کشور در حال جنگ، پول تحقیق و آموزش و بهداشت و دانشگاه و سرمایه گذاری را باید به کام ماشین جنگ بریزد.</p>
<p>وقتی ایران از عوامل ثبات دور شد، دیگر یا آن قدر دیوانه است که هر کاری می توان با آن کرد، یا آن قدر گدا است که باز هر کاری می توان با آن کرد. فشارهای این گونه در تاریخ موثر بوده است. در جریان پیمان ورسای، همه کشورها از آمریکا خواستند این همه فشار را بر آلمان متحمل نکند چرا که ممکن است آلمان برای همیشه از دست برود. آمریکا گوش نکرد و هیتلر توانست مردم را متقاعد کند که باید از دست قدرت ها آزاد شده و دنیای آرمانی او را دنبال کنند. همه (عوام) هم پشت سر او راه افتادند در حالی که نخبگان، از کشور گریختند.</p>
<p>فاصله انداختن و یا گپ درست کردن، شیوه خیلی هولناکی است چرا که واکنش سریع ندارد. این طور نیست که یک ارتباط کشور قطع شود و از فردا خود را نشان دهد. وقتی رابطه بانک ها قطع شد، روابط تجاری زمین گیر شد، کار ویزا و روادید سخت شد، مبادلات پایین می آید، ارتباطات کم می شود، خروج نخبگان تسریع می شود و ناگهان و پس از چند سال یک مجموعه را زمین گیر می کند. بحث زمان هم از همین نظر مهم است، اگر زمان آن گذشت دیگر فایده ای ندارد. این طور نیست که دو سال بعد بگوییم خوب غلط بود، محاسبات درست از آب در نیامد. برگردیم و درست کنیم، دیگر نمی شود.<a href="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/afghanistan.jpg"><img style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" src="http://kambiztheone.files.wordpress.com/2008/07/afghanistan-thumb.jpg" border="0" alt="afghanistan" width="246" height="187" align="left" /></a></p>
<p>اگر هم در این وسط کلن ایران بیخیال شود و بشود افغانستان، باز عالی شده و هم وجه المصالحه خوبی است و هم این که راحت تجزیه و قسمت می شود و باز هم نوعی کلونی تشکیل می دهد. شاید حالا کمتر به همسایگان شرقی خود با دیده تحقیر نگاه کنیم. از اول وجه المصالحه بوده اند. شادید هم بیشتر ببینیم چه سرنوشتی در انتظارمان است.</p>
<p>شرکت های نفتی در حال خروج از بازار ایران هستند و تمامی کشورهای همسایه ایران به خصوص همسایگان عزیز در حاشیه خلیج فارس، قول مساعد داده اند که فاصله ای که در بازار نفت و گاز اتفاق می افتد را پر کنند. ایران در حال حاضر به ثمن بخس دارد گاز می فروشد و حتی حاضر شده مجانی گاز را به هند بدهد اما آمریکا بحث انتقال همان خط لوله معروف به صلح را بلوکه کرده است.</p>
<blockquote><p>فرض کنید بایکوت شده اید. نه کسی به حرفتان گوش می کند، نه کسی کالای شما را می خرد و نه کسی حاضر است به شما بفروشد.</p></blockquote>
<p>سان تزو می گوید: بهترین حریف در مبارزه، حریفی است که یا عصبی است و یا کلافه، چون نابود کردنش کار راحتی است. لازم نیست با او مبارزه کنید، خودش با خودش مبارزه می کند و خودش را از بین می برد.</p>
<p> </p>
<blockquote><p>برای مطالعه بیشتر توصیه می کنم:</p>
<p style="text-align:left;">Dead Certain, Presidency of Geroge W Bush, Robert Draper <a href="http://www.amazon.com/Dead-Certain-Presidency-George-Bush/dp/0743277295/ref=pd_bbs_sr_1?ie=UTF8&#38;s=books&#38;qid=1215947396&#38;sr=1-1" target="_blank">+</a></p>
<p style="text-align:left;">The Oil and the Glory, The Pursuit of Empire and Fortune on the Caspian Sea, Steve LeVine <a href="http://www.amazon.com/Oil-Glory-Pursuit-Fortune-Caspian/dp/0375506144/ref=pd_bbs_sr_1?ie=UTF8&#38;s=books&#38;qid=1215947349&#38;sr=1-1" target="_blank">+</a></p>
<p style="text-align:left;">The 33 strategies of War <a href="http://www.amazon.com/33-Strategies-War-Robert-Greene/dp/0670034576" target="_blank">+</a></p>
</blockquote>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عقل]]></title>
<link>http://pixlog.wordpress.com/?p=99</link>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 09:34:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>ali786</dc:creator>
<guid>http://pixlog.wordpress.com/?p=99</guid>
<description><![CDATA[
.
 Subscribe in a reader
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://pixlog.files.wordpress.com/2008/07/tooth.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-100" src="http://pixlog.wordpress.com/files/2008/07/tooth.jpg" alt="" width="375" height="326" /></a></p>
<p>.</p>
<p><a title="Subscribe to my feed" rel="alternate" href="http://feeds.feedburner.com/Pixlogs"><img style="border:0;" src="http://www.feedburner.com/fb/images/pub/feed-icon32x32.png" alt="" /> </a><a title="Subscribe to my feed" rel="alternate" href="http://feeds.feedburner.com/Pixlogs">Subscribe in a reader</a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[أنا أشك، فهل أنا فعلاً دبوس؟]]></title>
<link>http://anamol7ed.wordpress.com/?p=16</link>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 20:31:24 +0000</pubDate>
<dc:creator>LoneThinker</dc:creator>
<guid>http://anamol7ed.wordpress.com/?p=16</guid>
<description><![CDATA[يستغفر المؤمن العديد من المرات عندما تراوده الشكوك في ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">يستغفر المؤمن العديد من المرات عندما تراوده الشكوك في إيمانه أو عندما يأخذه تفكيره إلى التفكر في ذات الله، ذلك الكائن الأسمى القدير  العليم. يرى المؤمنون أنه عندما ترواد الإنسان تلك الأفكار يسارع بطلب المغفرة لأنه بفعلته تلك قد تجرأ واستخدم عقله في خارج النطاق الذي خلق ليدور بداخله. المؤمن يسلم بأن لعقل الانسان حدود واحترام وتقديس تلك الحدود من صميم إيمانه والتجرأ عليها يمثل درجة من درجات الكفر (قولوا... أعوذ بالله... وخاصة انت يا نادين). وهذا المنطق بالطبع يتسق مع مجمل الفلسفة الإيمانية التي فسرت الوجود على هوى أصحابها وحددت مهمة الانسان على هذا الكوكب بالعبادة والتهيًأ إلى الدار الآخرة.</p>
<p style="text-align:right;">وكما يسارع المؤمن بالاستغفار عن هذا الذنب يحاول أن يلصق التهمة بكائنٍ خرافي آخر، وهو أبليس اللعين طارد آدم وجاريته وخليلته حواء من الجنة. فنرى المؤمن وقد أومأ برأسه مستعيذًا من الشيطان الرجيم الذي زين له وضحك على ذقنه وجعله كالأهبل "يفكر".</p>
<p style="text-align:right;">يقول رسول الله في حديثه <a href="http://sh-rajhi.net/rajhi/?action=DisplayLec&#38;docid=26&#38;page=Ksunah00055.Htm" target="_blank">المنكر والضعيف</a>: "تفكروا في الخلق، ولا تَفكروا في الله؛ فإن الفكرة في الرب تقدح الشك في القلب". <a href="http://www.14masom.com/14masom/02/mktba2/book05/11.htm" target="_blank">ويقول الإمام جعفر الصادق</a> الجد الأكبر للإمام التائه في السرداب من ألف عام "إياكم والتفكر في الله، فإن التفكر في الله لا يزيد إلا تيهاً، إن الله عزوجل لا تدركه الأبصار ولا يوصف". وهنا لابد وأن انحني احترامًا لهذه الفلسفة التي أدركت منذ البداية أنها تقدم للبشرية فكرة مستحيلة لكائن خرافي، ولهذا تجدها تنصح بعدم الاقتراب من التفكر في ذات تلك الخرافة. وهي بذلك قد ضربت عصفورين بحجر: ضمنت أن قطعان المؤمنين لن يكونوا إلا قطعانًا مسالمة هادئة مستكينة ولطيفة وسهل التعامل معها، والحجر الآخر أنها وفرت على نفسها جهدًا لا ترقى لبلوغه ان هي سمحت للمؤمنين بالتفكير.</p>
<p style="text-align:right;">وقد نعيد صياغة الحديث الضعيف والقول المأثور عاليه بأن نقول: "عزيزي المؤمن، لا تتعب حالك وتفكر في ذات الله، لأنه أصلاً غير موجود والتفكير في ماهية شيء غير موجود مستحيل، فلو أن الله موجود لأدركته مثل بقية الموجود، ولكنك عاجز عن إدراكه، لا لخلل في تصنيع المادة الهلامية داخل جمجمتك العظمية، ولكنه لأنه أصلاً غير موجود. ولكنك ومع ذلك يمكنك التفكر في ما يسمى بمخلوقاته وصفاته. يمكنك أن تشغل نفسك بهذين الشيئين حتى لا تتهمنا بأننا ندعو إلى تعطيل العقل والمنطق. نحن فقط ندعو إلى تعطيلهم عندما يتعلق الأمر بما يهددنا ويهدد سلطتنا على هذا الكوكب".</p>
<p style="text-align:right;">وهنا لابد وأن أسجل اعجابًا جانبيًا بالنسخة المسيحية من فكرة الألوهية. اللاهوت المسيحي قدم يسوع إبن الإله المخلص كنسخة أرضية ملموسة من الإله العلي القدير الجبار وبهذا قد أراح نفسه من جزأ كبير من البسطاء والعامة الذي يستقيم معهم الحال هكذا وبكل بساطة لأن الله قد أتى بنفسه إليهم وكلمهم وتناول العشاء على مائدتهم وصلب ومات وقام من موته بينهم. هؤلاء المسيحيين لديهم إله متجسد حاضر بهيئة ملموسة وشكل مألوف وله صوت مسموع. إله سهل الوصف كما هو سهل الرسم على الجدران والأيقونات. عندما تسأل المسيحي عن الله فتجد صورة ذلك الشاب الفتي جميل الملامح زائغ العينين حاضرة في ذهنه، ولكنك عندما تسأل المسلم عن الله فكل ما يرتسم داخل ذهنه هي سحابة رمادية كبيرة. ليس دفاعًا عن المسيحية ولكن اعترافًا بأن الدين المسيحي قدم ميثولوجيا أكثر تشويقًا.</p>
<p style="text-align:right;">عندما تسأل المؤمن وتقول له "ما هو الله" ، فأنت تسأله سؤالاً تعجيزيًا لأنه لا يعرف ماهية هذا الكائن الأسمى. ستجد المؤمن يردد ما سمعه وما لقنوه إياه على مر السنين عن "صفات الله" وليس عن ما هية الله. المؤمن بكل بساطة يؤمن بشيء لا يعرف كنهه ولا ماهيته ولا حقيقته. اسأل المؤمن، وسوف يقول لك أن الله هو خالق كل شيء. سيقول ان الله عليم بصير  يعلم ما في الأرحام ولديه علم الغيب. عرشه على الماء ويسكن السماء وعنده الملايين من الملائكة والطيور المجنحة. سيقول المؤمن أن الله هو من يقدر الأقدار  وأن كل المخلوقات تسبح له وتشكره على نعمائه. سيقول المؤمن أن الله جبار منتقم مهيمن مسيطر، يكافيء الخيريين ويعاقب الأشرار. يرضى عن المحسنين ويدخلهم جناته، ويغضب على العصاة المارقين ويخلدهم في ناره الحامية. عند المؤمن ذخيرة هائلة من هذه الصفات يرد بها على سؤال لم يتم طرحه في الأساس. فأنا أسأل المؤمن عن ماهية الإله الذي يعبده. أريد المؤمن أن يقدم وصفًا لهذا الإله الجبار الموجود في كل مكان كما تدعي الأديان.</p>
<p style="text-align:right;">عندما نصف الإنسان فإننا نقول "الانسان حيوان من فصيلة القردة العليا. يمشي منتصب القامة على قدمين ولديه مخ متطور يجعله قادر على التفكير والتحليل المنطقي، مدركًا لنفسه وما حوله، يتمتع بعواطف جياشة ولديه قدرة على التواصل مع بني جنسه بعدة لغات صوتيه، ويستخدم في ذلك تجويف في أعلى جسمه لإصدار تلك الأصوات. ونفس التجويف يستخدمه الإنسان لاستهلاك مواد غذائية تساعده على انتاج الطاقة. يعيش الإنسان في المتوسط 65 عامًا. بنية الانسان تتكون أساسًا من هيكل عظمي تغطيه انسجة متعددة يتخلل تلك الأنسجة شبكة عصبية متطورة تتحكم في سلوكه وتصرفاته والكيفية التي تدار بها أجهزة جسمه المختلفة. كما يتخلل تلك الأنسجة شبكة من القنوات التي يمر بها سائل أحمر قاني يوزع الغذاء والأوكسيجين الضروريين على جميع أجزاء الجسم. يتولى القلب، وهو عبارة عن عضلة بها أربعة تجويفات، ضخ هذا السائل الأحمر على جميع أجزاء الجسم... الخ"</p>
<p style="text-align:right;">هل يقدر المؤمن أن يمدنا بوصف مثل هذا عن الله؟ هل يعلم المؤمن ماهية الله؟ أم أن المؤمنين يؤمنون بشيء لا يعلمون عنه شيئًا؟ لماذا يصبح التفكير في ذات الله خطيئة ومصيبة وكارثة تحذر منها الأديان كل المؤمنين؟</p>
<p style="text-align:right;">الدين في الأساس ضد التفكير المنطقي، لأن التفكير قد يؤدي بصاحبه إلى الشك. والشك في الميثولوجيا الدينية هو آخر ما تريده الأديان من متبعيها. الدين يريدك مسلوب الإرادة. الدين يريدك أعمى ويعدك بعصا للعميان. الدين يريدك أصم ثم يقول لك سأعلمك لغة الإشارة. الدين يريدك معاقًا، وبالذات يريد اعاقتك ذهنيًا. ثم يبني لك معابد وكنائس ومساجد لتعيد تأهيلك للحياة.</p>
<p style="text-align:right;">إن التفكر في ذات الإله هو أول خطوة لفهم استحالة وجوده. إن مجرد الإيمان "بوجود" الله يضعه داخل "الوجود" فيتم تحديده فتنتفي عن الله كل صفاته الخارقة لقوانين "الوجود". إن الله مستحيل، مثله كمثل باقي المستحيلات، مثل الغول وأبو رجل مسلوخة والتنين الذي ينفث نارًا والرجل الأخضر والرجل الوطواط وحتى أدهم صبري.</p>
<p style="text-align:right;">ولكن، هلا لا يفكر المؤمن اطلاقًا في ماهية الله؟ هل لا ترواد المؤمن هذه "الوساوس" أبدًا؟ كنت أستمع إلى راديو البي بي سي ذات صباح عندما استضافت المذيعة "غير الممارسة لشعائر المسيحية" أسقفًا كاثوليكيًا من انجلترا وكانت تحاوره عن أسباب انحسار الدين في أوروبا العلمانية وما هي خطط الكنيسة لأحياء التدين. لم أكن مهتم اطلاقًا بمعرفة خطط الكنيسة لأحياء الدين داخل القارة الأوروبية، فيمكنك بكل بساطة التنبؤ بما ستفعله أية سلطة دينية في هذا الصدد. خطة أي دين "لإعادة الانتشار" هي نشر الجهل والخرافات والعلم المزيف، ثم الادعاء بأنها تملك كل الاجابات لكافة التساؤلات، وانها ستضمن لك الخلود بعد أن يأكل الدود جسمك. المهم أعزائي ليس هذا حديثنا. سألته المذيعة إذا كانت تراوده هو نفسه شكوكًا. بصراحة لم أتوقع اطلاقًا بأن يكون هذا الأسقف بهذه الصراحة. لقد اعترف لها هكذا وبكل بساطة أن لكل انسان منا وله لحظات شك، وأن هذا طبيعي. وهو ليس استثناءًا بل أحيانًا تراوده مثل هذه الشكوك. لم يكن الأسقف واضحًا ولم يبين طبيعة هذه الشكوك ولهذا سألته المذيعة عن طبيعة هذه الشكوك التي تراود أسقفًا كاثوليكًا مهمته الأساسية جلب مزيد من الأتباع لكنيسته. فقال له ا الأسقف أن الشكوك التي تراوده هي مثل الشكوك التي تراود الانسان العادي. شكوك في كل شيء وأي شيء. ولكن هذه الشكوك لا تتملك الانسان ذو "الإيمان القوي" والذي لديه "امل" حقيقي في المسيح.</p>
<p style="text-align:right;">لقد وضع هذا الأسقف يده على السبب الحقيقي الذي يجعل الانسان مؤمنًا بخرافة الإله بكل صورها وإصداراتها بدءًا بالله المسلم ويهوه اليهودي ويسوع المسيحي وكريشنا الهندوسي وبوذا الملحد الذي أصبح إلهًا فيما بعد. السبب الحقيقي هو "الأمل"، الأمل في الخلود. الانسان لا تطاوعه نفسه اطلاقًا بأن يسلم بأنه كائن مصيره الفناء ككل شيء آخر في الكون. لا يقدر الإنسان على فهم أن دورة الحياة الطبيعية لها نهاية كما كان لها بداية. الانسان كائن متعجرف يتصور أن الله ويسوع ويهوه قد خلقوا الكون ليكون ساحة فناء خلفية ليلعب فيها الإنسان ويلهو ويدفن حينًا من الزمن، ثم يعود مرة أخرى ليكمل اللهو في مدينة ملاهي أكبر مليئة بكل أشكال المحرمات التي لم تكن متاحة له أثناء حياته الأولى. ان الانسان اخترع الإله ليقنع نفسه بهذه الملهاة. اخترع الإله واختار أن تكون طبيعة الإله غامضة سرية ومستحيله في النسخة المعدلة من الأديان التي ظهرت في الثلاثة آلاف عام المنصرمة.</p>
<p style="text-align:right;">لا يريد الانسان التفكر أصلاً في ذات الإله. لأن هذا بداية مشوار صعب. مشوار قد يؤدي في النهاية إلى رؤية الحقيقة. الانسان لا يريد أن يعيش الحقيقة. بل نريد جميعًا أن نعيش الوهم. نريد جميعًا هذا الوهم الجماعي الجميل. وكأننا جميعًا قد اتفقنا على نوع واحد من عقاقير الهلوسة. كلنا ضاربين صنف واحد ولكن هذا الصنف يأتي من عند العديد من الموردين وتحت أسماء وعلامات تجارية مختلفة. وفي النهاية عزيزي... أدعوك أن تأخذ نفسًا عميقًا، ولكن هذه المرة بعيدًا عن الصنف الذي تتعاطاه. خذ نفسًا من الهواء النظيف واجلس مع نفسك وحاول أن تسأل نفسك هذا السؤال: لماذا يعادي الدين التفكير؟ لماذا كلمة حرية الفكر والتعبير تؤرق رجال الدين؟ لماذا في كل مرة أشاهد رجال الدين على التليفزيون أو أسمعهم في الراديو أو أقرأ كتبهم، أجبر نفسي على أقناع نفسي بأن ما يقولوه منطقي مع كل تناقضاتهم؟ اسأل نفسك  لماذا لا ترى إلا الوهم؟</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://anamol7ed.files.wordpress.com/2008/06/allah.jpg"><img class="size-full wp-image-17 aligncenter" src="http://anamol7ed.wordpress.com/files/2008/06/allah.jpg" alt="" width="500" height="320" /></a></p>
<p style="text-align:center;">بعد القليل من البحث والكثير من الحظ تبين أن الله مدفون تحت هذه البقعة من مدينة واشنطن دي سي الأمريكية</p>
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عقل کا فیصلہ]]></title>
<link>http://moudodi.wordpress.com/?p=47</link>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 07:10:23 +0000</pubDate>
<dc:creator>maudodi</dc:creator>
<guid>http://moudodi.wordpress.com/?p=47</guid>
<description><![CDATA[



بڑے بڑے شہروں میں ہم دیکھتے ہیں کہ سینکڑوں کارخانے بج]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div></div>
<div><span style="font-size:medium;"></span></div>
<div><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"></span></span></div>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Arial;"></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بڑے بڑے شہروں میں ہم دیکھتے ہیں کہ سینکڑوں کارخانے بجلی کی قوت سے چل رہے ہیں۔ ریلیں اور ٹرام گاڑیاں رواں دواں ہیں۔ شام کے وقت دفعتہً ہزاروں قمقمے روشن ہوجاتے ہیں۔ گرمی کے زمانہ میں گھر گھر پنکھے چلتے ہیں۔ مگر ان واقعات سے نہ تو ہمارے اندر حیرت و استعجاب کی کوئی کیفیت پیدا ہوتی ہے اور نہ ان چیزوں کے روشن یا متحرک ہونے کی علت میں کسی قسم کا اختلاف ہمارے درمیان واقع ہوتا ہے اور نہ ان چیزوں کے روشن یا متحرک ہونے کی علت میں کسی قسم کا اختلاف ہمارے درمیان واقع ہوتا ہے۔ یہ کیوں؟ اس لیے کہ ان قمقموں کا تعلق جن تاروں سے ہے ان کو ہم اپنی آنکھوں سے دیکھتے ہیں۔ ان تاروں کا تعلق جس بجلی گھر سے ہے اس کا حال بھی ہم کو معلوم ہے۔ اس بجلی گھر میں جو لوگ کام کرتے ہیں ان کے وجود کا بھی ہم کو علم ہے۔ ان کام کرنے والوں پر جو انجینئر نگرانی کررہا ہے اس کو بھی ہم جانتے ہیں۔ ہم کو یہ بھی معلوم ہے کہ وہ انجینئر بجلی بنانے کے کامسے واقف ہے‘ اس کے پاس بہت سی کلیں ہیں اور ان کلوں کو حرکت دے کر وہ اس قوت کو پیدا کررہا ہے جس کے جلوے ہم کو قمقموں کی روشنی پنکھوں کی گردش، ریلوں اور ٹرام گاڑیوں کی سیر چکیوں اور کارخانوں میں نظر آتے ہیں پس بجلی کے آثار کو دیکھ کر اس کے اسباب کے متعلق ہمارے درمیان اختلاف رائے واقع نہ ہونے کی وجہ صرف یہ ہے کہ ان اسباب کا پورا سلسلہ ہمارے محسوسات میں داخل ہے اور ہم اس کا مشاہدہ کرچکے ہیں۔</p>
<div></div>
<div><span style="font-size:medium;"></span></div>
<div><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"></span></span></div>
<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Arial;"></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:left;" dir="rtl"><span style="font-size:small;"><span style="font-size:x-small;"><span style="font-family:Arial;"><span style="font-size:x-small;color:#800000;"><a href="http://moudodi.wordpress.com/tafheemat/tafheemat101/" target="_self"><span style="font-size:xx-small;"><span style="color:#515151;"><strong>&#60; - - - Read More From This Article</strong> </span></span></a></span></span></span></span></p>
<div></div>
<div><span style="font-size:medium;"></span></div>
<p></span></span></span></span><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:left;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"> </p>
<div></div>
<p></span></span></span><span style="font-size:medium;"></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:left;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"> </p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p>
<p></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:left;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ظلها لن يتبعها]]></title>
<link>http://yazeednet.wordpress.com/?p=439</link>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 08:07:25 +0000</pubDate>
<dc:creator>يزيد</dc:creator>
<guid>http://yazeednet.wordpress.com/?p=439</guid>
<description><![CDATA[

بتاريخ 17مارس كتبت في التدوينة قبل الأخيره موضوع قصير ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><img src="http://media1.pikeo.com/images/server5/upload/FS7ELR6O8X4H9QZV805U3MT2VEOY9Y7H.jpg" alt="" width="259" height="347" /></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl">
<p dir="rtl">بتاريخ 17مارس كتبت في التدوينة قبل الأخيره موضوع قصير جدا بعنوان (<a href="http://www.hdeel.ws/blog/?p=197" target="_blank"> عن اذنكم</a> ) وكتبت به هذه الكلمات فقط : أحتاج وقتا لنفسي، ولمن أحب..</p>
<p dir="rtl">عادت في 13 ابريل وكتبت موضوعها الاخير في مدونتها وكان بعنوان (<a href="http://www.hdeel.ws/blog/?p=198" target="_blank"> انشقاق يدشن العهد الحر !</a> ) .</p>
<p dir="rtl">هي كاتبة <a href="http://nabd-hayat.maktoobblog.com/320562/%D9%87%D8%AF%D9%8A%D9%84_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B6%D9%8A%D9%81_.._%D9%88%D9%83%D8%A7%D8%AA%D8%A8%D8%A9_%D9%84%D9%85_%D8%AA%D8%AD%D8%B6%D8%B1_%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%AD%D9%8A%D8%AA%D9%87%D8%A7_.." target="_blank">لم تحضر مسرحيتها</a> التي كتبت ( <a href="http://farm1.static.flickr.com/214/477358632_b938d44c6c.jpg" target="_blank">بوستر المسرحيه</a> )، لها مجموعة قصصيه بعنوان ( <a href="http://www.al-jazirah.com/culture/13122004/nsuas36.htm" target="_blank">ظلالهم لا تتبعهم</a> ) وصوت متفاعل مع الاعلام (<a href="http://www.youtube.com/watch?v=IIX3ygKamb0" target="_blank"> اضغط هنا</a> لسماع مداخلة لها ) هدفه ان يوصل رساله لا ان يصل و يلمع ويبرق .</p>
<p dir="rtl">كتبت ذات مره موضوع بعنوان (<a href="http://www.hdeel.ws/blog/?p=194" target="_blank"> اي بيدق انا ؟</a> ) وذكرت به التالي : ( عندما أرى صراعات تتوالى بين تيارات مختلفة في هذا البلد، كل تيار يتحدى الآخر، كل فئة تحاول أن تحصد نقاطها عبر تنفيذ أجندتها الخاصة، ولكٍل جمهوره وأتباعه؛ ينتابني سؤال كبير: نحن الذين نؤمن بقضايا ونتبنى الدفاع عنها، ونخوض المعارك من أجلها، هل نجد الدعم من الآخرين لأنهم يؤمنون بذات القضايا؟<br />
أم لأننا ورقتهم في ربح المعركة الحالية، ومتى ما احترقنا، سيجدون أوراقاً جديدة يلعبون بها؟</p>
<p dir="rtl">حينما يستوقفني خبر ما، وأجدني أتبنى رأياً حياله سواء كان معه أو ضده، أقف لوهلة، وأفكر: هل موقفي هذا صادر من قناعة وإيمان أو لأن آخرين أرادوا مني أن أتبنى هذا الموقف؟</p>
<p dir="rtl">هل حديثي في هذه المدونة جزء من لعبة كبيرة أنا لست سوى أداة دون أن أدرك ذلك؟<br />
يرعبني أن أكون بيدقاً في يد لا أعرفها، يرعبني أن تكون آرائي صدى لغيري دون وعي مني، ويجعلني أحياناً أعيد النظر في جدوى الكتابة، وجدوى القضايا التي أؤمن بها، وجدوى كينونتي ككل! .) .</p>
<p dir="rtl">اليوم رحلت هديل الحضيف عن عالمنا بعد رحلة مع المرض تاركة لنا مدونة و كتاب و مسرحيه وذكرى في نفوس الاغلبيه ممن لم يلتقوا بها ولكن شاهدوها فوق السطور التي تكتب تفكر بصوت عالي وتتحدث و تناقش بعقل متجدد مستقل  اصيب قبل الرحيل بسكتة دماغيه .</p>
<p dir="rtl">هديل مدونه سعوديه من بلادي شابه صغيره من مواليد 1983 ميلاديه و اسم مدونتها ( <a href="http://www.hdeel.ws/blog/" target="_blank">باب الجنه </a>) ادعو من كل قلبي ان يفتح لها الله بقدرته بدل الباب ابواب ، رحم الله هديل وجميع موتى المسلمين .</p>
<p dir="rtl">_ نشر الخبر في <a href="http://sabq.org/inf/news.php?action=show&#38;id=6300" target="_blank">صحيفة سبق </a>الالكترونيه و <a href="http://www.alriyadh.com/2008/05/17/article343272.html" target="_blank">جريدة الرياض</a> اليوميه .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ایران بازنده ی دو سره ی حمایت از حزب الله لبنان یا چرا سفر به مکه تعطیل نمی شود ؟]]></title>
<link>http://mona111111.wordpress.com/?p=76</link>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 11:53:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>mona111111</dc:creator>
<guid>http://mona111111.wordpress.com/?p=76</guid>
<description><![CDATA[ملت ایران به عنوان مردم کشوری که حکومتش بیشترین حمایت م]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">ملت ایران به عنوان مردم کشوری که حکومتش بیشترین حمایت مالی و سیاسی را از جنبش حزب الله لبنان می کند. بازنده ی دو سره ی نبرد حزب الله هستند. چرا که از یک سو از خزانه ی کشور و بیت المال برای تجهیز و حمایت از حزب الله لبنان هزینه می شود. که باعث تقویت مواضع ایشان و بهرمندی آنان از رفاه بیشتر می شود. و از سویی دیگر هزینه ی تخریب مواضع حزب الله و انهدام تاسیسات ساخته شده را می پردازد. می پرسید چطور ؟ نگاهی کنید به سخنان "بندر بن سلطان"  									دبير شوراي امنيت ملي عربستان خطاب به اولمرت: <strong><a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8702240832" target="_blank"> تمام هزينه‌هاي جنگ اسرائيل براي نابودي حزب‌الله را خواهيم پرداخت</a></strong>. پر واضح است که یکی از مهمترین منابع پرداخت این هزینه از محل کسب در آمد عربستان از زائران مکه و مدینه می باشد. و ایران با بیشترین میزان زائر همواره بیشترین سود حاصله را از این راه برای خاندان آل سعود تامین می کند. فقط این سئوال باقی است که با شرایط کنونی آیا سفر به مکه و تامین هزینه تخریب آنچه خود بنا کرده ایم عاقلانه است ؟<strong><a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8702240832" target="_blank"><br />
</a></strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[احتياط]]></title>
<link>http://persianeyes.wordpress.com/?p=57</link>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 07:41:25 +0000</pubDate>
<dc:creator>نگاه</dc:creator>
<guid>http://persianeyes.wordpress.com/?p=57</guid>
<description><![CDATA[گاهي اوقات احتياط شرط عقل نيست.
شجاعت داشته باشيد، و ضر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>گاهي اوقات احتياط شرط عقل نيست.</p>
<p>شجاعت داشته باشيد، و ضرب المثل هاي قديمي را در آن هنگام دور بريزيد.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[أنا لا أشم النسيم لأسباب منطقية ولأسباب أخرى "وطنية"!! وبدون فتاوى لأحد!!]]></title>
<link>http://anwarica.wordpress.com/?p=389</link>
<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 12:39:21 +0000</pubDate>
<dc:creator>anwarica</dc:creator>
<guid>http://anwarica.wordpress.com/?p=389</guid>
<description><![CDATA[لن أنقل أى فتوى خاصة بموضوع شم النسيم أو غيره .. لكن أريد]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><strong>لن أنقل أى فتوى خاصة بموضوع شم النسيم أو غيره .. لكن أريد الكلام بالمنطق والعقل ..</strong></p>
<p>1- لا يوجد أى مبرر أو سبب يجعلنى أخرج فى يوم "شم النسيم" فهو ليس عيداً بأى حال من الأحوال (أعياد المسلمين معروفة).</p>
<p>2- ماذا لو كانت درجة الحرارة 44 درجة فى ذلك اليوم؟؟ :D أعتقد أن نهاية النزهة هى المستشفى :P</p>
<p>3- لماذا أصلا أخصص يوما لشم النسيم؟؟ شمه كل يوم يا سيدي!!</p>
<p>4- إن كان الفراعنة يحتفلون بشم النسيم، فأنا لست فرعونا ولست ملزما بما فعله السابقون! فقد كان السابقون يقعون فى أخطاء غبية وعادات وتقاليد متخلفة أنا فى غنى عنها!</p>
<p>5- <strong>لأسباب وطنية، زيادة الأسعار بشكل لم يسبق له مثيل يشعرنى بالأنانية وتأنيب الضمير لمجرد التفكير فى "الفسحة"!! كيف أتنزه وأنفق وغيرى يموت من الجوع على رغيف مكعبر؟؟؟ <span style="color:#ff0000;">لو معاك قرشين محيرينك، اعطهم لجارك الذى ينام هو وأولاده بدون عشاء .. جارك الذى تؤذيه أنت وأولادك بدون أن تدرى!</span> .. ويبدو أن الوطنية عند البعض هى مجرد تحية واحترام "لعلم مصر" .. تبا لهذا التفكير!</strong></p>
<p>6- أكره موضوع "الفسيخ"!!!!! فأضراره أكثر من نفعه!!! وحدث فى ذلك ولا حرج .. كما أن ثمنه مرتفع جدا جدا .. والمصيبة حالات التسمم التى نراها كل عام .. ألا يتعظ الناس؟؟ <strong>وهم ينفقون أموالهم فى "شراء" المرض؟</strong></p>
<p>7- الزحام!! .. هروع الناس للخروج فى ذلك اليوم يشعرنى بالغثيان وكأن كل الناس يعملون بجد وكفاح واخلاص وضمير طوال العام ويحتاجون ليوم "للترويح عن النفس"!!</p>
<p><strong>لا حاجة لفتوى، هل العقول أصبحت فارغة لدرجة الحاجة للسؤال؟ .. ألا يكفى المنطق؟</strong></p>
<p>من لا يعجبه هذا الكلام، فهذا الموضوع مبنى على <a href="http://anwarica.wordpress.com/2008/04/22/gregory-house-md/">أسلوب الدكتور جريجورى هاوس</a> :P</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من الذي أوجد الكون؟ هل يعقل أن يوجد الكون بدون خالق؟]]></title>
<link>http://anamol7ed.wordpress.com/?p=12</link>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 20:30:22 +0000</pubDate>
<dc:creator>LoneThinker</dc:creator>
<guid>http://anamol7ed.wordpress.com/?p=12</guid>
<description><![CDATA[هذا هو أكثر الأسئلة شيوعًا عند المؤمنين والتي يواجهون ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>هذا هو أكثر الأسئلة شيوعًا عند المؤمنين والتي يواجهون بها الملحدين. فيقول المؤمن للملجد الذي لا يؤمن بالله:</p>
<blockquote><p>من خلقك؟ من أوجدك وصورك على هذه الصورة الحسنة؟ من أوجد الأرض وجعلها تدور حول الشمس ليتتابع الليل والنهار؟ هل من المعقول أن يوجد كل هذا النظام في الكون بلا مدبر له ومتحكم فيه؟ هل يعقل أن يكون كل هذا محض مصادفة؟</p></blockquote>
<p>يقول الشيخ الشعرواي في كتابه الأدلة المادية على وجود الله وفي الفصل الأول "الخلق":</p>
<blockquote><p>...قضية الخلق محسومة لله سبحانه وتعالى لا يقبل فيها جدل عقلي.. فإذا جاء بعض الناس وقالوا: إن هذا الكون خلق بالمصادفة.. نقول : إن المصادفة لا تنشئ نظامًا دقيقًا كنظام الكون.. لا يختل رغم مرور ملايين السنين.</p>
<p>وإذا جاء بعض العلماء ليدعي أنه كانت هناك ذرات ساكنة ثم تحركت وتكثفت واتحدت .. نقول من الذي أوجد هذه الذرات .. ومن الذي حركها من السكون؟. وإذا قيل أن الحياة بدأت بخلية واحدة في الماء نتيجة تفاعلات كيماوية .. نقول من الذي أوجد هذه التفاعلات لتصنع هذه الخلية؟</p></blockquote>
<p>وإذا سأل الملحد "إذا كان لكل سبب مسبب، ولكل موجود موجد، فمن أوجد الله؟ من خلق الله؟" جاء إليه الرد من الدكتور مصطفى محمود:</p>
<blockquote><p>والله الذي خلق الزمان والمكان هو بالضرورة فوق الزمان والمكان ولا يصح لنا أن نتصوره مقيداً بالزمان والمكان .. ولا قوانين الزمان والمكان. الله هو الذي خلق قانون السببية .. فلا يجوز أن نتصوره خاضعاً لقانون السببية الذي خلقه. وأنت بهذه السفسطة أشبه بالعرائس التي تتحرك بزمبلك .. وتتصور أن الإنسان الذي صنعها لا بد هو الآخر يتحرك بزمبلك .. فإذا قلنا لها بل هو يتحرك من تلقاء نفسه .. قالت : مستحيل أن يتحرك شيء من تلقاء نفسه .. إني أرى في عالمي آل شيء يتحرك بزمبلك. وأنت بالمثل لا تتصور أن الله موجود بذاته بدون موجد .. لمجرد أنك ترى آل شيء حولك في حاجة إلى موجد. وأنت آمن يظن أن الله محتاج إلى براشوت لينزل على البشر ومحتاج إلى أتوبيس سريع ليصل إلى أنبيائه.. سبحانه وتعالى عن هذه الأوصاف علوًا كبيرًا.</p></blockquote>
<p>كوميدي أحيانًا مصطفى محمود ونرى كوميديته هنا في استخدامه للزملك في هزيمة الملحدين والقضاء عليهم. المهم تتلخض حجج المؤمنين في التالي:</p>
<ol>
<li>قانون: لكل موجود من أوجده</li>
<li>قانون: الله لا يخضع للقانون السابق لأنه فوق الزمان والمكان وغير مقيد بقوانينهما</li>
<li>قانون: الله خلق الكون لأن الكون يظهر نظامًا صارمًا دقيقًا فلابد أن يكون لهذا النظام من صممه، ولابد لهذا النظام من يرعاه.</li>
</ol>
<div>لنكمل حديثنا دعونا نتخيل حوارًا افتراضيًا بين اثنين من طلبة الجامعة في القاهرة. الأول "فؤاد" ويدرس في كلية أصول الدين في جامعة الأزهر والآخر "فكري" ويدرس الفيزياء في كلية العلوم بجامعة عين شمس، والاثنين أصدقاء منذ الطفولة بحكم الجيرة:</div>
<blockquote>
<div>
<p class="MsoNormal"> </p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: هناك موضوع يشغلني بشدة هذه الأيام ويصيبني بحيرة كبيرة كلما فكرت فيه وما يحيط به من غموض.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: ماذا يا فؤاد؟ مالذي يشغل تفكيرك إلى هذا الحد؟ وما هو ذلك الموضوع المليء بالغموض؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: أفكر في أصل الكون وماهية الوجود.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: ذلك موضوع كبير. ولكني أشك أن هذا الموضوع يحمل غموضًَا هائلاً كما ألمحت. أستطيع أن أقول لك، وأنا الفيزيائي المخضرم، أن عمر الكون 12 بليون سنة، وقد بدأ بالوجود عن طريق ما نسميه نحن العلماء بالإنفجار العظيم، وهو انفجار كوني هائل وهو أصل وجود كل شيء؛ الفضاء، المادة، الطاقةن وحتى الزمان نفسه.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: أعلم عن موضوع الانفجار العظيم هذا، ولكن الموضوع لا يخلو من الغموض وليس بهذه البساطة الفيزيائية التي قدمتها انت. ليس السؤال إن كان الانفجار الكبير حصل بالفعل أم لا، ولكن السؤال لماذا حدث ذلك الانفجار العظيم؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: ماذا؟ لست متأكدًا أني أفهم ما تعني؟ ماذا تقصد بسؤالك عن سبب حدوث الانفجار الكبير؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: ما أعنيه هو مالذي تسبب في وجود الكون؟ من أحدث هذا الانفجار؟ من أين جاء؟ بل وأكثر من هذا لماذا وجد أصلاً؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: وهل وصلت لنتيجة لتساؤلاتك تلك؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: استغفر الله العظيم، دائمًا ما يربكني عقلي بهذه الأسئلة. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم. أكيد يا فكري أن الاجابة على كل هذه التساؤلات هو أن الله هو خالق كل شيء وهو من غرس بذرة الوجود الأولى. ولكن ماذا تعلم أنت عن الله؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: آه... الله. لم أستغرب مطلقًا ذلك منك.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: صدقني يا فكري، لابد وأن نسلم بأن الله هو من بدأ كل شيء. أنظر سوف أبين لك. عندما دخلنا إلى هذا المطعم ألم نجد مجموعة من الطاولات والكراسي بانتظارنا لكي نجلس عليها ونتناول عشاءنا؟ سيكون من السخيف وغير المنطقي أن نفترض أن هذه المجموعة من الطاولات والكراسي قد ظهرت هذا إلى الوجود من تلقاء نفسها. لابد لهذه الكراسي والطاولات من صانع. ألا تتفق معي في ذلك؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: طبعًا لا بد لها من صانع. هل أنا مجنون لكي أقول انها ظهرت هكذا إلى الوجود مصممة لراحتنا ومكسوة بهذا المخمل الرائع بدون صانع ماهر يصنعها.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: وبنفس الطريقة لا بد وأن تتماشى نظرتنا للكون مع هذا الأساس. من السخيف جدًا وغير المعقول أن نقول أنه لا يوجد خالق للكون وأن الكون قد ظهر هكذا بلا مسبب. وهذا يدعونا إلى الإيمان بأن الله هو خالق الكون.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: فؤاد، أنت تعلم أني رجل علم وقد ناقشنا ذلك سابقًا، وانت وعدتني بألا تحاول أن تجرني إلى الدين الذي تركته منذ زمن. ولكن لنفترض جدلا أن هناك بالفعل من خلق الكون. ولكن عزيزي لا اعتقد أن ذلك الافتراض سوف يزيل أسباب الغموض التي تؤرقك.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: لماذا؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: ببساطة، إن كان الله هو السبب وهو من جاء بالكون إلى الوجود، فمن جاء بالله إلى الوجود؟ أنت تقول أنه من السخيف وغير المنطقي أن يوجد أي شيء بلا مسبب. واذا اتبعنا نفس الأسلوب نستطيع تطبيق نفس القاعدة على الله نفسه.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: لا اعتقد ذلك. الله استثناء لهذه القاعدة. الله هو الكائن الأسمى وهو لا يخضع لهذه القواعد. الكون لا بد له من خالق، أما الله، عز وجل، تعالى أن يكون مخلوقًا. </span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: ولكن إن كنت على استعداد أن تضع استثناءًا للقاعدة، لماذا لا تقصر هذا الاستثناء على الكون نفسه؟ لماذا يحتاج استثناؤك إلى كائن آخر كان موجودًا قبل الكون؟ لماذا هذه الزيادة؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: ماذا تقصد؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: أنت تؤمن يا فؤاد أن لكل حادث مسبب، ولكل كائن خالق وموجد، ولكنك في نفس الوقت تخرج الله من هذه الدائرة وتقول أن الله لا يحتاج إلى خالق مثل بقية مكونات الوجود. أنت تجعل الله فوق الأسباب مستثنيه من كل هذا. ولكني لازلت لا أرى سببًا وجيهًا يمنعك من تقصر استثناؤك هذا على الكون نفسه؟ أنت لم تعطيني سببًا مقنعًا لإضافة الله إلى المعادلة. إن كان الله لا يحتاج إلى خالق، فلماذا لا نطبق هذا القول نفسه على الكون ونقول أن الكون لا يحتاج إلى خالق؟ لماذا يحتاج الكون إلى خالق ولا يحتاج الله إلى خالق. ركز الآن يا فؤاد في ما سأقوله: من المقبول أن تسأل عن صانع الكراسي والطاولات في المطعم، من المقبول أن تبحث المسببات الطبيعية التي أوجدت جبل سانت كاترين، ومن المقبول أيضًا أن تسأل عن سبب نمو النباتات من الحبوب، ولكن سؤالك عن الكون قد لا يحمل أي معنى.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: ماذا تقول؟ سؤالي عن الكون لا يحمل أي معنى؟ مالذي جعلك تقول ذلك؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: بالطبع لا يحمل أي معنى وليس منطقيًا من الأساس. ان أي سؤال لك عن سبب حدوث شيء ما، هو سؤال عن شيء آخر موجود في هذا الكون. فلو سألتك عن سبب وجود تلك النخلة التي نراها سويًا عبر النافذة في حديقة المطعم، فأنا أطلب منك أن تحدد شيئًا آخر من مكونات هذا الكون ليكون هو السبب في وجود تلك الشجرة. من الممكن أن يكون ردك هو أن أحد الأشخاص قد قام بزراعتها مستخدمًا أحد شتلات النخيل، أو أن صاحب المطعم قد اشتراها ونقلها إلى هذا المكان لتحسين المنظر العام للمطعم. هل ترى ما أعنيه؟ سؤالك عن سبب حدوث شيء ما، هو سؤال عن شيء آخر في هذا الكون، أما أن تسأل عن سبب وجود الكون نفسه، فلا يحمل سؤالك هذا أي معنى. لأنك ببساطة تسأل خارج الإطار الذي يمكن لسؤالك أن توجد له أجوبة. </span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: لقد ضيعتني يا فكري بهذا اللف والدوران الفلسفي.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: سوف أعطيك مثالاً: هل تستطيع أن تقول لي ماذا يوجد إلى جهة الشمال من انجلترا؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: اسكتلندا.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: وماذا يقع إلى الشمال من اسكتلندا.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: إذا لم تخني ذاكرتي الجغرافية فإن أيسلندا تقع إلى الشمال من اسكتلندا.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: وماذا يقع إلى الشمال من أيسلندا؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: المحيط المتجمد الشمالي.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: وماذا إلى الشمال من ذلك؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: القطب الشمالي؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: وماذا يقع إلى الشمال من القطب الشمالي؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: ماذا تقصد يا فكري؟ انه القطب الشمالي وانتهينا.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: ولكن إذا كانت اسكتلندا شمال انجلتران وأيسلندا شمال اسكتلندا، والمحيط المتجمد الشمالي شمال أيسلندان والقطب الشمالي شمال المحيط المتجمد الشمالي، فلا بد من وجود شيء يقع في جهة الشمال من القطب الشمالي.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: يؤسفني يا فكري أن أقول لك أنك قد أصبت باضطراب عقلي. ألا تعرف ماذا يعني القطب الشمالي؟ سؤالك ليس له أي معنى. لا يوجد معنى اطلاقًاً عندما تسأل عن ماذا يوجد إلى جهة الشمال من القطب الشمالي. أنت عندما تسأل عن جهة الشمال الجغرافي لمكان ما، فأنت في الحقيقة تسأل عن المكان الأقرب إلى القطب الشمالي من مكان آخر.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: أرأيت. سؤالك عن سبب الكون يشبه سؤالي عن القطب الشمالي.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: لا يا بابا لا. سؤالي منطقي وشرعي مئة بالمئة. بل أني اعتقد أنك لم تقدم لي ما يكفي لإقناعي أن الأسئلة عن المسببات لا يمكن أن تشمل الكون ذاته هي الأخرى. </span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: لماذا تعتقد ذلك؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: مداخلتك تعني أنه إذا كنا غير معتادين على طرح سؤال معين خارج إطار ما، فإنه من المؤكد أن طرحه بالفعل خارج ذلك الإطار سوف يجعله بلا معنى. عزيزي يؤسفني أن أقول لك أن أطروحتك هذه وهمية ومضللة للغاية. دعني أوضح لك: اعتقد انه ولمدة طويلة من تاريخ البشرية اعتاد الناس على أن يسألوا أسئلة عملية. تلك الأسئلة التي لها إجابات من الممكن الاستفدة منها مباشرة. أسئلة مثل مسببات الفصول المناخية، مسببات الأعاصير والبراكين، مسببات هطول الأمطار، وهكذا. أسئلة كهذه مرتبطة بالحياة اليومية للبشر. أعتقد ان البشر لم يكونوا معتادين على أن يشغلوا أنفسهم بقضايا لا تمس حياتهم اليومية. مثلاً "ما الذي يجعل السماء تتشح باللون الأزق؟" سؤال قد لا يهم الكثيرين لأنه لا يرتبط بفائدة مباشرة. ولكن عدم اعتيادنا على طرح مثل هذه الأسئلة لا يعني اطلاقًا أنه في حال طرحها فإنها لن تحمل أي معنى؛ هذا غير صحيح.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: نعم. أعتقد أنك محق في ذلك.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: أشكرك على هذا الاعتراف. ودعني أسالك إذن، لماذا تعتقد ان سؤالي عن أصل الكون لا يحمل معنى؟ بل اني اعتقد ان طبيعة سؤالي عن أصل الكون تختلف كلية عن طبيعة سؤالك عن ماذا يوجد إلى الشمال من القطب الشمالي.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: اعتقد أن سؤالك إذن من الممكن أن يكون معقولا وشرعيًا.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: في هذه الحالة، فأنا أريد أن أعرف إن لم يكن الله قد خلق وأوجد الكون، فمن يا تراه فعل ذلك؟</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: ربما لا يحتاج إلى الكون إلى خالق. من الممكن أن يكون وجود الكون حقيقة مجردة. على العموم نحن الفيزيائيين نقبل في بعض الأحيان أن هناك بعض الحقائق المجردة والتي لا تحتاج إلى تفسير بالضرورة. فنحن نفسر بعض القوانين جزئيًا عن طريق اثبات أنها لا تتعارض مع قوانين أخرى حاكمة. وكمثال نستطيع أن نفسر تجمد الماء عند صفر مئوية باستخدام نظريات الذرة والجزيء. ولكن البعض منا يقول أن هذه عملية تفسير القوانين اعتمادًا على قوانين أخرى قد تستمر في دائرة مغلقة وفي النهاية لابد من التسليم أن هناك بعض القوانين التي لابد وأن نقبلها هكذا بدون تفسير ونعتبرها مجرد حقائق مجردة. وإذا كنا قبلنا بذلك فلماذا لا نطبق ذلك على الكون نفسه ونعتبره حقيقة أخرى مجردة لا تحتاج إلى تفسير بالضرورة. </span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فؤاد: لا أعرف لماذا لا أستطيع مثلك افتراض أن الكون من الممكن أن يعامل معاملة الحقائق المجردة والتي لا تحتاج إلى تفسير. من الصعب على أن أقبل بأن الكون قد جاء إلى الوجود هكذا بدون أي سبب. الانفجار الكبير لم يحدث هكذا من تلقاء نفسه، لا بد لهذا الانفجار الهائل الذي أوجد الكون من سبب.</span></p>
<p class="MsoNormal"><span>فكري: لا بد وأن أقول أن لا أحد يملك إجابة قطعية ونهائية في هذا الموضوع. قد أتفق معك أنه من غير من المناسب