الوسوم » من

Look up closer

خوب كه نگاه ميكنى، جز تو كسى اينجا نيست

من

بى انتها

همه چيز هميشه از تغيير رويا شروع مى شود. تصويرآرزوها كه عوض مى شود، جاده هم خود به خود مى چرخد. من از مرگ روياها نميترسم. جاده هاى بى انتها از آرزوهاى مرده ترسناك ترند.

فلسفه

خورشيد را دوست ندارم

روزها دوباره دارند كوتاه مى شوند. هيچ وقت فكر نمى كردم بتوانم اين طور دلبسته زمستان باشم. انگار كه اين شكننده ترين سفيدى دنيا يك جايى از گوشه هاى پاييز لغزيده باشد توى دلم. عشقم به پاييز از هميشه برايم شناخته شده بود. اينهمه زرد و سرخ دور دايره اى جهانم را به رقص در بياورند و من دلبسته و عاشق چرخ زدنشان نباشم؟ اصلا شدنى نيست. حكايت روزهاى كوتاه و سياه زمستان ولى حكايت ديگرى ست. احساس ناب تازه اى است كه مدت زيادى نيست در خودم كشف كرده ام. هميشه سفيدىِ تُرد برف را ستايش كرده ام ولى خيلى وقت نيست كه اينطور دلبسته زمستانم. انگار كه همانطور كه توى شال گردن و پتو و بافتنى هايم فرو مى روم، اين زمستان است كه خودش را دور من مى پيچد. شبيه ابر مهربانى است كه تسكينم مى دهد. من تابستان را آنقدر دوست ندارم. خورشيد را اصلا دوست ندارم. خورشيد انگشتش را توى آرامش چشمهايم فرو مى كند. روزهاى تابستانى مثل آدم فضول زبان نفهمى هستند كه مدام پى گيرى ام را مى كنند. سوال مى پرسند. هرجا مى روم از دستشان پنهان شدنى ندارم. پرده ها را ميكشم ولى نور باز از يك سوراخ سنبه اى خودش را مى كند تو. از گرما رهايى ندارم. تابستان، خاطرم را مى سوزاند. ولى زمستان نه. زمستان آرام نفس مى كشد. متانت سفيد كم رويى دارد. لطيف است. هار نيست. وقيح نيست. فرصت دارم در زمستان بيشتر خودم باشم. سكوت ترد عجيبى مى نشيند روى همه چيز و همه جا. روزها دوباره دارند كوتاه مى شوند و من و دلتنگى هايم شايد، با هم در خواب زمستانى فرو مى رويم. تا نوبت بهار برسد، شايد اين دردها در خواب بمانند. تو ديگر خوب ميفهمى كه زمان، معجزه عجيب آرامش را در خودش حمل مى كند. از خداى فصل ها بعيد نمى دانم، شايد دوباره سبكى چشمهايم را پس بدهد. از حقيقت فرارى نيست. اين فصل ها هم مثل بقيه زندگى به تار مويى بندند. دل نمى شود بهشان بست. بايد گذر كردنشان را تماشا كرد فقط.

من

جعبه مداد رنگى

شلوار خاكسترى و سبز رو با تاپ آبى مى پوشم. كفشهام سياه و بنفشه و ساك ورزشيم قرمز. جوراب هاى بنفشى كه پامه رو حال ندارم عوض كنم. روى همه ش يه كارديگن سفيد مى پوشم و ميرم ورزش. جيم تنها جاى زندگيه كه به خاطر خودم و با خودم و براى خودم ميرم. و چه احساس خوبيه اين احساس. و چه اصلا مهم نيست كه لباسهام اينجورى شنبه يكشنبه ست.

من

I repulse technology!

گوشی موبایلم روزی دوبار داره بهم یادآوری می‌‌کنه که ذخیره انبار آی‌کلادم تموم شده! لب تاپم هشدار میده که آنتی ویروسم منقضی شده، از شرکت دزدگیر خونه برام پیغام گذاشتن که یه سیگنال عجیبی‌ از مانیتور زیر زمین می‌‌گیرن. صبح اومدم سر کار از آی‌تی ایمیل زدن که باید نیم ساعت از کامپیوترم خارج بشم که یه چیز خیلی‌ فوری و مهمی‌ رو به روز کنن. فقط مونده یک دست دراز از توی کلید برق بیاد بیرون و یه چکش بزرگ رو بکوبه توی سرم و بگه شما لطفا با تکنولوژی کار نکن! من، قهوه به دست پشت پنجره دفترم ایستادم، بارون رو تماشا می‌‌کنم و به همشون میگم، چی‌ از جونم می‌‌خواین آخه؟ پاییزه بابا… ریلکس…

روزمرگی

صلح

لحظه ها وقتى كه آدم با خودش در صلحه خيلى زودتر ميگذرن. به اطرافت نگاه كن. حرف هايى كه ميزنى، غذايي كه ميخورى، دوستيهات، اونجورى كه لحظه هاى عمرت داره يكى يكى ميگذره، آيا تو رو به آدمى كه آرزو دارى باشى نزديكتر ميكنه؟ چه قدر كيفيت ثانيه هات رو دوست دارى؟ همونى هست كه ميخواى  باشى يا نيست؟ آدم ها رو دوست دارم. همه شون رو. خاطره هام رو دوست دارم. همشو. بد و خوب. و دلم مى خواد اين لحظه هاى آروم، همينجورى بى تلاطم بمونن.

من